X
تبلیغات
هنرسرا

هنرسرا

همرا با هنرمندان ايراني

جلیل ضیاءپور (۵ اردیبهشت ۱۲۹۹۳۰ آذر ۱۳۷۸) نقاش ، استاد دانشگاه، پژوهشگر و مؤلف ایرانی است که از او به عنوان «پدر نقاشی مدرن ایران» یاد می‌شود.[۱] او جدا از آن که نقاشی پیشرو و پرچمدار نهضت نوگرایی بوده‌است، فعالیت‌های پژوهشی گسترده‌ای را نیز در زمینه مردم‌شناسی، بررسی و شناخت زبان، فرهنگ عامه، پوشاک و نقش های زینتی مناطق گوناگون ایران داشته‌است که نتایج آنها به عنوان کتاب مرجع این رشته از علوم هم اینک در دانشگاه‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. ضیاءپور در طول فعالیت هنری و فرهنگی خود، به ایراد بیش از ۸۵ سخنرانی، ارائه بیش از ۷۰ مقاله فرهنگی و هنری، تالیف ۲۸ جلد کتاب در زمینه‌های پوشاک‏ ایرانیان، هنر، تاریخ و همچنین خلق نزدیک به ۴۰ اثر نقاشی و دو مجسمه پرداخته‌است.[۲] او از پایه گذاران انجمن هنری خروس جنگی بود.

 

جلیل ضیاءپور، در سال ۱۲۹۹ در بندر انزلی زاده شد. خانواده‌اش مازندرانی الاصل، ساکن ساری و یک نسل پیش از این به گیلان مهاجرت کرده بودند. از علایق دوران کودکی‌اش، مجسمه‌سازی با گل مرداب انزلی و شنیدن موسیقی بود. او تحصیلات هنری خود را از نوجوانی آغاز کرد، پس از به پایان رساندن مقدمات تحصیل، در سال ۱۳۱۷ به تهران آمد و برای آهنگ‌سازی ، به هنرستان موسیقی که در آن وقت ریاست آن با آقای «مین‌باشیان» بود وارد شد و از عهده آزمایش های ورودی برآمد. ولی در همان زمان، استادان خارجی هنرستان به کشور خود بازگشتند و او نتوانست نظرش را دنبال کند. پس به پی‌گیری تحصیلات و آشنایی کامل با هنرهای سنتی در مدرسه صنایع مستظرفه قدیمه پرداخت. در سال ۱۳۲۰ وارد دانشکده هنرهای زیبا شد، اولین دوره هنرکده (۱۳۲۴ - ۱۳۲۰) سه دانش‌آموخته در رشته نقاشی معرفی کرد که ضیاءپور با احراز مقام اول و دریافت مدال درجه یک فرهنگی از طرف دانشکده با بورس اهدائی دولت فرانسه رهسپار آن کشور شد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای (بوزار) پاریس در رشته هنرهای تجسمی به ادامهٔ تحصیل پرداخت. [۳] در سال ۱۳۲۷ پس از اولین بازگشت او به ایران، نقاشان آکادمی از جمله: جواد حمیدی، حسین کاظمی و... گرد هم می‌آیند و فعالیت جدی نقاشی معاصر ایران شکل می‌گیرد. [۴] در سال ۱۳۲۸، ضیاءپور با هم‌فکرانش به پایه گذاری انجمن هنری «خروس جنگی» که مجمعی پیشرو در زمینه طرح عرصه‌های هنر نو خاصه ادبیات ، تئاتر ، موسیقی و نقاشی بود و نیز چاپ مجله‌ای با همین نام اقدام کرد و در همین سال نظریه‌اش را در مورد هنر تجسمی (نقاشی) به نام «لغو نظریه‌های مکاتب گذشته و معاصر - از پریمیتیو تا سوررئالیسم-» عرضه نمود. وی در طول فعالیت هنری خود به عنوان نقاش، همواره به عنوان سردمدار نوگرایی و اشاعه دهندهٔ هنر مدرن مطرح بوده و آغاز کننده نقد هنری در ایران است. [۵] ضیاءپور در چهار جبهه به مبارزه پرداخت: مقلدان شیوه‌های گذشته، مدرنیست‌های بی‌ریشه برگشته از خارج، واپس‌گرایان توده‌ای، پی‌گیران روش کهنه اروپایی. سعی او بر این بود که با تکیه بر ظرفیت فرهنگ بومی، هویت ایرانی را حفظ کند اما با زبان جهانی سخن بگوید و آن را عرضه دارد و در نهایت فرهنگ ایرانی خویش را تعالی بخشد.[۶] او از سال ۱۳۳۱ از سوی اداره کل هنرهای زیبای کشور دعوت به کار شد و به فعالیتهای فرهنگی-هنری، مشاغل و مأموریت‌های متعددی مانند بنیان‌گذاری هنرستان‌های هنرهای تجسمی دخترانه و پسرانه تهران و دانشکدهٰ هنرهای تزئینی ، ریاست موزه مردم‌شناسی و... پرداخت. سال ۱۳۵۷ از خدمات دولتی بازنشسته شد و از آن زمان تا روزهای پایانی زندگی به پژوهش، تألیف و تدریس در دانشکده‌های هنر‌های دراماتیک و هنرهای تزئینی، دانشگاه مجتمع هنر اسلامی، تربیت مدرس و الزهرا پرداخت. [۷] جلیل ضیاءپور، در سن ۷۹ سالگی در روز سه‌شنبه، مورخ ۳۰ آذر ۱۳۷۸ پس از سپری نمودن دوره سخت بیماری در اثر نارسایی قلبی در بیمارستان توس تهران درگذشت و دو روز بعد (پنجشنبه)، مورخ ۲ دی در قطعهٔ هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.[۸]

 

ضیاءپور پس از اولین بازگشت به ایران -۱۳۲۸- با همفکرانش به تأسیس انجمن هنری خروس جنگی که مجمعی پیشرو در زمینه طرح عرصه‌های هنر نو خاصه ادبیات، تئاتر، موسیقی و نقاشی بود و نیز چاپ مجله‌ای با همین نام اقدام کرد. محل انجمن آتلیه ضیاءپور در خیابان تخت جمشید بود. وی هدف انجمن خروس جنگی را «مبارزه در برابر کهنه پرستی و سنت‌ گرایی به دور از واقعیات زمانه» بیان کرده و شعری از فرخی سیستانی را به عنوان شعار انجمن بر می‌گزیند:

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

سرانجام مخالفین که مجله خروس جنگی را از نشریات وابسته به حزب توده معرفی کرده بودند و می‌پنداشتند که کوبیسم یعنی کمونیسم، سبب بازجوئی ضیاءپور در دادگاه تخلفات اداری و توقیف مجله شد. او سپس مجله دیگری به نام «کویر» منتشر کرد که آن هم توقیف شد و پس از آن در نشریه «پنجهٔ خروس» به انعکاس افکار خود پرداخت.[۹]

 

ضیاءپور نظریه و دیدگاه هنری خود را در مهر ماه سال ۱۳۲۷ به صورت رساله‌ای به نام «لغو نظریه‌های مکاتب گذشته و معاصر از پریمیتیو تا سوررآلیسم» به مجامع فرهنگی و روزنامه‌ها ارائه می‌نماید و در آن، پس از تاریخچه فشرده‌ای که از مکاتب هنری غرب می‌دهد تمامی این مکاتب را برای هدف اصلی نقاشی نارسا می‌شمارد و غالب آنها را قالبی برای عرضه چیزهایی جز نقاشی می‌داند. با این رساله او به تعریف نقاشی مجرد و انتزاعی بسیار نزدیک شده‌است و به جوهره نقاشی مدرن که پیراستن آن از زاویه ادبی، تاریخی، اجتماعی و امثال آن برای رسیدن به کارکرد مستقل رنگ، خط، نور و کمپوزیسیون‌های خلاقه ضروری است نظر دارد. [۱۰] نتایج کلی که در این تئوری بیان شده‌است، عبارت‌اند از:

الف - رنگ و طرح و یک نوع فرم و کمپوزیسیون غیر عادی دور است که نقاشی باید روی آن‌ها فعالیت کند.

ب - هر قدر مضمون در نقاشی از حیث سازمان غیر عادی‌تر باشد به همان اندازه نقاشی کامل‌تر و از نظر تخصص با ارزش‌تر است.

پ - مضمون نقاشی، اصولاً نباید نهاد و گزاره و نتیجه را «چون نوشته‌های عادی» به دست دهد؛ زیرا هر خط و هر رنگ، هر فرم و هر کمپوزیسیونی، خود به تنهایی صاحب مبتدا و خبر و نتیجه، و نتیجتاً مضمون است؛ از این رو، هرگونه فرم و تصویر و مضمون متمایل به طبیعت مأنوس، ناقض فن نقاشی است.

ت - هر قدر که صور طبیعی و غیرطبیعی نزدیک، جای خود را به ترکیبات رنگ و طرح و سایر عوامل فنی بدهند، به همان اندازه، نقاشی به طرف کمال یعنی به جائی که زیبایی‌ها و لذت‌های مخصوص به خود را بیشتر می‌تواند به دست بیاورد، سیر می‌کند.

ث - نقاشی اگر شامل صور طبیعی یا غیر طبیعی نزدیک باشد، هنرمند باید عمداً آن‌ها را ویران کند به طوری که غیر قابل تشابه به طبیعت عادی باشد تا عوامل هنری کاملاً و بدون انگل جلوه‌گر شوند.

ج - در نقاشی بدون تصویر «یعنی در خارج از تصاویر طبیعی و غیر طبیعی نزدیک» هنرمند تکلیف خود را می‌فهمد و می‌داند که برای ایجاد زیبایی تخصصی باید مستقیماً به عوامل هنری «یعنی ایجاد هماهنگی‌های دقیق‌تر و خوش‌آیندتر و طراحی‌های جاندارتر و گویاتر» بپردازد. در همین مرحله، هنرمند و هم مردم به خصوص «که به وسیلهٔ فهم مضامین عادی و تصویری نظایر خاطرات و آرزوهای خود گمان می‌کرده‌اند که درک زیبایی تخصصی کرده‌اند» تکلیف خود را می‌فهمند؛ و برای درک زیبایی نقاشی، از این پس مستقیماً به عوامل هنری رجوع می‌کنند نه به مضامین تصویری یا خود تصویر. اینجا اولین مرحله‌ای خواهد بود که هنرمند و مردم هر دو به واقعیت مفهوم زیبایی تخصصی و یا زیبایی شناسی تخصصی پی می‌برند.

چ - تاکنون نقاشی به حدود هنر و زیبایی تخصصی خود نرسیده‌است و با سایر هنرهای زیبا به خصوص ادبیات «وقایع توصیفی» اختلاط بسیار نزدیکی داشته‌است. با به کار رفتن این نظریه، مکتبی که آن را «کامل» می‌نامیم به وجود می‌آید که حدود و ثغور نقاشی را از سایر هنرها جدا می‌کند. همین جا «یعنی در مکتب کامل» سر منزل واقعی نقاشی فنی و تخصصی -جدا از سایر هنرها- خواهد بود؛ و از اینجا، نقاشی با مفهومی وسیع‌تر خود را خواهد نمود.

ح - زیبایی نقاشی، از زیبایی‌های سایر هنرهای زیبا جداست، باید آن را جداگانه شناخت.

خ - باید دانست که هرگز هیچ روش تازه‌ای بدون نیازمندی محیط به وجود نمی‌آید؛ و هرگز هیچ خواهشی جلوتر از خواهش زمان خود نمی‌تواند باشد؛ زیرا هر خواهشی عاملی دارد؛ و مطمئناً عامل اصلی هر خواهش انگیخته شده‌ای در میان اجتماع هر خواستاری وجود دارد. بنابراین، نظریهٔ من بیرون از تقاضای زمان حاضر من نیست و نمی‌تواند باشد.[۱۱]

آثار

سال نام اثر سبک تکنیک ابعاد
۱۳۲۳ چهرهٔ نقاش (ضیاءپور) امپرسیونیسم رنگ روغن ۷۰×۵۰
۱۳۲۴ قیام کاوه آهنگر ۱۰۰×۷۰
۱۳۲۸ سه شطرنج‌باز شرقی ۸۰×۵۰
۱۳۲۸ دختر دامن قرمزی ۶۰×۴۰
۱۳۲۸ طناب کوبیسم ابستره ۸۰×۶۰
۱۳۲۸ مورچه‌سواری اکسپرسیونیسم ۶۰×۴۰
۱۳۲۸ طبیعت بیجان کوبیسم ۱۲۰×۸۰
۱۳۲۸ حمام عمومی کوبیسم ابستره ۱۲۰×۸۰
۱۳۲۹ مسجد سپهسالار کوبیسم ابستره ۱۲۰×۸۰
۱۳۳۲ زن کرد قوچان شیوهٔ ملی و اختصاصی ضیاءپور ۲۰۰×۸۳
۱۳۳۴ آناهیتا نقش برجسته گچ ۷۵×۷۰
۱۳۳۴ کل امیر و گل بهار شیوهٔ ملی و اختصاصی ضیاءپور رنگ روغن ۱۹۰×۱۲۰
۱۳۳۵ دختر ترکمن شیوهٔ ملی و اختصاصی ضیاءپور ۱۸۰×۸۰
۱۳۳۸ درد درون سورآلیسم ۷۰×۷۰
۱۳۴۱ زینب خاتون شیوهٔ ملی و اختصاصی ضیاءپور ۱۲۰×۹۵
۱۳۴۲ آقام حینا می‌بنده ۱۷۰×۱۲۰
۱۳۴۵ نقشه قالی گواش ۳×۲
۱۳۵۸ زن بندری رنگ روغن ۱۶۰×۷۰
۱۳۶۱ دختر لر ۱۸۰×۹۲
۱۳۶۲ چادرنشینان ۱۸۰×۱۲۰
۱۳۶۳ زن کرد سنندج ۱۸۰×۹۰
۱۳۶۴ آناهیتا ۱۹۰×۱۰۰
۱۳۷۰ زندگی من ۱۶۰×۸۲
۱۳۷۳ دنیای درون ۱۵۰×۱۲۰
۱۳۷۶ پرواز در ناشناخته‌ها ۱۳۵×۱۰۵
۱۳۷۶ مهشا ۱۴۰×۱۱۰

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط هنرسرا   | 

شرحي بر زندگي ونگوگ

وَنسان ویلِم ون گوگ یا فینسِنت فان خوخ (به هلندی: Vincent Willem van Gogh) ‏ (۳۰ مارس ۱۸۵۳ - ۲۹ ژوئیه ۱۸۹۰) نقاش نامدار زادهٔ هلند بود. هرچند او در زمان حیاتش در گمنامی کامل به سر می‌برد اما اکنون به عنوان یکی از تاثیرگذارترین نقاشان پسادریافتگر (پست امپرسیونیست) شناخته ‌می‌شود. او در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی رنج می‌برد و همین موضوع به خودکشی او منجر شد.

 

ونسان ون ‌گوگ در خروت-زوندرت در ایالت برابانت هلند نزدیک مرز بلژیک به دنیا آمد. او پسر آنا کورنلیا کاربنتوس و تئودورس ون گوگ بود. پدر و پدر بزرگش کشیش بودند و سه‌تا از عموهایش دلال آثار نقاشی بودند. اسم پدربزرگ و عموی او نیز ونسان بود که به او عمو کنت می‌گفت. همچنین ونسان نام برادر بزرگ‌تر وی و فرزند اول خانواده بود که چندی پس از تولد و یک سال قبل از تولد ونسان درگذشته بود.

برادر محبوب و حامی‌اش تئودورس، ملقب به تئو، چهار سال بعد از ونسان در ۱ مه ۱۸۵۷ به‌دنیا آمد. سپس خانواده ون گوگ دارای چهار فرزند دیگر شد، یک پسر به نام کور و سه دختر به نام‌های آنا‌، الیزابت و ویل. ونسان اغلب کودک ساکت و آرامی بود.

در ۱۸۶۰ وارد دبستان روستای زاندرت شد. جایی كه يک كشيش کاتوليک به ۲۳۰۰ دانش‌آموز درس می‌داد.

از سال ۱۸۶۱ همراه خواهرش ویل در خانه تحت تعلیم بک معلم خصوصی بود تا اینکه در سال ۱۸۶۴ به یک مدرسه شبانه‌روزی به نام سنت پرولی در زونبرگ رفت. دوری از خانواده او را افسرده می‌کرد و این مساله را در بزرگ‌سالی نیز عنوان کرد. در ۱۸۶۶ به یک دبیرستان به نام ویلن کلس در تلبوری  رفت و در آن‌جا تحت نظر کنستانتین هایزمن، که در پاریس به موفقیت‌هایی رسیده ‌بود، اصول اولیه طراحی را آموخت.

در ۱۸۶۸ ونسان ناگهان به خانه بازگشت؛ تعریف وی از دوران نوجوانی و جوانی‌اش این چنین بود:

«دوران جوانی من، تاريک، سرد و بی‌حاصل بود...»

سیب‌زمینی خورها، اولین شاهکار ون گوگ که در سال ۱۸۸۵ کشیده شده‌است

ونسان در سال ۱۸۶۹ نزد عمویش ونسان در یک بنگاه خرید و فروش آثار هنری مشغول به کار شد و پس از مدتی از طرف عمویش به لندن فرستاده شد. این دوران خوبی برای ونسان بود و در بیست سالگی از پدرش بیشتر پول در می‌آورد.

در همین دوران او عاشق دختر صاحب‌خانه‌اش اگنی لویر شد ولی از وی جواب رد شنید. ونسان به تدریج منزوی شد و به مذهب روی آورد. پدر و عمویش او را به پاریس فرستادند. در آنجا بود که ونسان از این‌که با هنر مانند یک کالای مصرفی برخورد می‌کرد پشیمان شد و این روحیه را به مشتریان نیز منتقل می‌کرد تا این‌که در ۱۸۷۶ از کار اخراج شد.

اعتقاد مذهبی او به تدریج شدیدتر شد تا آن‌جا که به انگلستان بازگشت و در یک مدرسه به صورت خیر‌خواهانه و بدون دستمزد به تدریس مشغول شد. او تصور می‌کرد در مسیر درست زندگی قرار گرفته‌است. این مدرسه در بندر رمسگیت قرار داشت و این فرصتی بود تا ونسان چند طرحی از مناظر آنجا بکشد.

مدتی بعد جای مدرسه عوض شد و ونسان هم به خانه بازگشت و شش ماه را در یک کتاب فروشی به کار مشغول بود، ولی این‌کار وی را راضی نمی‌کرد و وی بیشتر وقت خود را در اتاق پشت مغازه به طراحی و ترجمه انجیل به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی و آلمانی می‌گذراند.

در این دوران به گواهی هم اتاقی‌اش گورلیتز[ که معلمی جوان بود به شدت صرفه‌جو بود و از مصرف گوشت پرهیز می‌کرد.

در سال ۱۸۷۷ وی تصمیم داشت روحانی شود و تحصیلات الهیات را در دانشگاه ادامه دهد. بنابراین خانواده‌اش او را به آمستردام و نزد دیگر عمویش یان که یک فرمانده نیروی دریایی بود فرستادند. ولی وی موفق به تحصیل در الهیات نشد و آنجا را ترک کرد.

ون ‌گوگ جوانی خود را به عنوان دلال آثار هنری، معلم و واعظ مذهبی گذراند. او اعتقاد دینی عمیقی داشت و مدتی در انگلستان و نیز در میان کارگران معادن زغال سنگ بلژیک به عنوان مبلغ غیرروحانی مسیحی فعالیت کرد. پس از مواجهه با آثار ژان فرانسوا میله عمیقا تحت تاثیر نقاشی‌های او و پیام اجتماعی آن‌ها قرار گرفت. در همین زمان بود که طراحی را به‌صورت جدی و حرفه‌ای شروع کرد. برادر جوان‌ترش تئو که به خرید و فروش تابلو‌های نقاشی اشتغال داشت بعدها باعث آشنایی او با نقاشان دریافتگر (امپرسیونیست) شد.[۱۰]

او فعالیت‌ هنری خود را به عنوان طراح و نقاش از سال ۱۸۸۰ و در سن ۲۷ سالگی شروع کرد. وی از آنجاکه در سن ۳۷ سالگی درگذشت، در واقع تمام آثارش را در ۱۰ سال آخر عمر کوتاه خویش آفرید که شامل ۹۰۰ نقاشی و ۱۱۰۰ طراحی می‌باشد. برخی از مشهورترین آن‌ها در ۲ سال پایانی عمرش کشیده شده‌اند. او تنها در ۲ ماه پایانی عمرش ۹۰ نقاشی برجای گذاشت.

و‌ن گوگ در ابتدا از رنگهای تیره و محزون استفاده می‌کرد تا اینکه در پاریس با دریافتگری (امپرسیونیسم) و نودریافتگری (نئو امپرسیونیسم) آشنا شد و این آشنایی پیشرفت هنری او را سرعت بخشید.

ون ‌گوگ شیفته‌ نقاشی از کافه‌های شبانه، مردم طبقهٔ کارگر، مناظر طبیعی فرانسه و گل‌های آفتاب‌گردان بود. مجموعهٔ گل‌های آفتابگردان او که تعدادی از آن‌ها از معروف‌ترين نقاشی‌هايش نیز محسوب می‌شوند شامل ۱۱ اثر می‌باشد خودنگاره‌ها و شب‌های پرستارهٔ وی از دیگر نقاشی‌های برجستهٔ او محسوب می‌شوند.

در سال ۱۸۹۰ به دکتر گاشه روانشناسی که از او پرتره‌ای نیز کشیده‌است، مراجعه کرد. پیسارو این دکتر را به او معرفی کرده بود. اولین برداشت ون گوگ از گاشه این بود که دکتر خودش از او بیمارتر است. روز به روز فرورفتگی و افسردگی ون گوگ عمیق‌تر می‌شد. در ژوئیه ۱۸۹۰ در سن ۳۷ سالگی درمیان کشتزارها گلوله‌ای در سینه خود خالی کرد. روز بعد در مهمان‌سرای رَوو درگذشت. ونسان آخرین احساسش را به برادر خود، که قبل از مرگش بر بالین وی آمده بود، این‌گونه بیان کرد: «غم برای همیشه باقی خواهد ماند». شش ماه بعد تئو نیز درگذشت.

فیلم‌های داستانی و مستند زیادی درباره ون‌گوگ و آثارش ساخته شده است.

هنگام مرگ همچون رافائل، سی و هفت سال بیشتر نداشت و سال‌هایی که به نقاشی مشغول بود از یک دهه فراتر نرفت. تابلوهایی که باعث شهرت او شده‌اند در طول سه سالی کشیده شد که مدام گرفتار حمله‌های عصبی و افسردگی بوده‌است. امروز بیشتر مردم بعضی از این تابلوها را می‌شناسند؛ گل‌های آفتابگردان، صندلی خالی، شب‌های پر ستاره، درختان سرو و بعضی پرتره‌هایش به صورت تصاویر چاپی، شهرت جهانی دارند و در بسیاری از اتاق‌های سادهٔ مردم عادی نیز دیده می‌شوند. این دقیقا همان چیزی است که ون گوگ می‌خواست. او دوست داشت تابلوهایش تاثیر‌ مستقیم و قوی چاپ‌نقش‌های رنگی ژاپنی را داشته باشند که بسیار تحسینشان می‌کرد. آرزو داشت هنر صاف و ساده‌ای بیافریند که نه تنها هنرشناسان متمول را خوش بیاید، که مایهٔ شعف و تسلای خاطر همه انسان‌ها باشد.

پس از مرگ ون گوگ، تابوتش را پر از گل‌های آفتابگردان کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط هنرسرا   | 

شرحي كوتاه بر زندگي پيكاسو

 «پابلو پیکاسو» Pablo Picasso بزرگترین نقاش مدرنیست معاصر جهان و مبتکر و بنیان گذار مکتب کوبیسم در هنر نقاشی در 25 اکتبرسال 1881 در « مالاگا» ( شهری در اسپانیا) قدم به عرصه ی گیتی نهاد. پدرش هم « رونیز» نقاش بود و به نقاشی پرندگان بسیار علاقه داشت. پابلو تحصیلات ابتدایی خود را در مدارس « مالاگا» نزد پدرش به پایان رسانید و پس از دریافت تعلیمات گرانبهایی از پدر خویش در 15 سالگی در امتحان ورودی رشته ی عالی طراحی آکادمی هنرهای زیبای بارسلن شرکت نمود و تحصلات عالی خود را در بارسلن و سپس در مادرید انجام داد.            

پابلو در سال 1901 از اسپانیا به پاریس رفت و در این شهر برای همیشه رحل اقامت افکند. هنگام ورود به پاریس، پشیزی در جیب نداشت و به ناچار در اطاق ویرانی که سقفش می رفت فرو ریزد، می زیست. این اطاق در کوی «مونت» قرار داشت و هم اطاقی او شاعر غزلسرای بی پولی بود، از خودش بی پولتر! این دو تنها یک تخت شکسته بسته داشتند که پیکاسو روزها و شاعر غزلسرا شب ها بر روی آن می خوابید، اما پیکاسو از میدان بـِدَر نمی رفت، مرتب نقاشی می کرد؛ گرچه در آغاز مایه ی کارش تفاوتی با کارمایه ی دیگر نقاشان نداشت، اما در سال 1900 به ذهنش خطور کرده بود که چیز تازه ای باید جستجو کند. در این زمان نخست از «امپرسیونیسم» - مکتب نوظهوری که در نقاشی گشوده شده بود - الهام گرفت و برای مغازه ها، کافه ها و سایر اماکن عمومی، تابلوهایی بدین سبک ساخت. اما وی به دفعات در سال 1901 شیوه ی کارش را دگرگون کرد و به ساختن تابلوهای زینتی پرداخت و این آغاز پیروزی اش  بود.  نخستین دوره ی پیروزی های  او را «دوران آبی» خوانده اند. زیرا وی سال 1905 تابلوهایی ساخت که سایه های گوناگونی از رنگ آبی در آنها بکار رفته بود. در سال 1906 شیوه ی او دگرباره تغییر کرد و « دوران قرمز» آغاز گشت تابلوهای «بچه و اسب» و تصویر معروف « گرترود اشتاین» از بازمانده های این دوران است.

لطف و زیبایی و دلبستگی به زندگی در کارهای دوران آبی وی نمایان بود. با این همه پیکاسو هنوز هم در جستجو بود. در 1907 گمشده ی خویش را در ترسیم ِ تحریف شده ی حجاری های اسپانیا و افریقا یافت و از این زمان بود که خواست تابلوهایش نشان دهنده ی چیزهایی باشند که احساس می کند، نه چیزهایی که می نگرد.

نخستین اثری که بر پایه ی این فکر تازه ساخت، پنج زن را نشان می داد که گرد توده ای میوه فراهم آمده بودند، پیکاسوآنها را با سبک خاص خویش چنان مستور ساخت که شناخته نمی شدند. چشم ها و خطوط صورت آنان را هم به شکل کاریکاتورهای وحشتناکی نمایان ساخت. از این زمان تابلوهای او صحنه ی تاخت و تاز اشکال مکعبی و مخروطی شکل و دیگر شکل های هندسی، به منظور بیان مطلق تمایلات زیبا پسندانه مخفی و نه نشان دادن طبیعت اشیاء گردید. معذلک او از طبیعت فاصله نگرفت. او قطعه ای از یک بینی را از جایی و تکه از بدن را از جایی دیگر به عاریت گرفته و مجموع این قطعه ها را در قالب خطوط زاویه دار، در تابلو مجسم می ساخت.

در سالهای 1906 تا 1910 او و « ژرژ پراک» با هم بکار پرداخته و زمینه ی مکتب کوبیسم را فراهم کردند. پراک شیوه ی تازه ای پیش گرفت و نخستین کسی بود که کاغذهای چاپ شده و سنجاق و میخ را با نقاشی هایش آمیخت، پیکاسو تکه های تخته و دیگر چیزها را به آن افزود. بالاخره عوامل فوق به اضافه ی تلاش خستگی ناپذیر او برای یافتن عمق واقع طبیعت منتهی به « کوبیسم» گردید و بعدها در سال 1913 تئوری کامل این مکتب توسط نقاش معروف « گیوم اپوالسنه» تدوین گردید.

سبک کوبیسم جنجالی بپا ساخت و او را در صف نامداران هنر نقاشی قرار داد. با اینهمه در سال 1917 بار دیگر از این سبک دوری جست و به سبک کلاسیک تمایل یافت. آنگاه به ایتالیا سفر کرد.

وی هیچ گاه از کوبیسم غافل نماند. در سال 1918 پیکاسو دوباره به اشکال هندسی خود بازگشت و این بار طرح های روشن تر و مشخص تر با حشو و زوائد کمتر را برگزید. در سال 1925 در شیوه ی کارش تحولی دیگر پدیدار گشت. این دوران دوام بیشتر یافت و تابلو «گرنیکا» که منقدان آن را شاهکار دانسته اند از ابداعات این دوران است. چندی بعد این شیوه نیز دلش را زد و به خلق تصاویر عامه فهمتر پرداخت. پیکاسو قبل از اینکه کوبیسم را به وجود آورد یک نقاش کلاسیک بود و کارهای کلاسیک پیکاسو از نظر دقت خط و رنگ بی نظیر است. تابلوهایی که در این زمینه ساخته است، تمام دارای سرهای یونانی اند از این آثار می توان تابلوهای «عشاق» و «زن در لباس سپید» را نام برد.

پیکاسو مردی است با پشتکار و عصبی مزاج که ثبات رأی ندارد، گروهی او را شیطان خوانده اند که جهان را در یک بن بست هنری گیج و سرگران ساخته است. گروهی از منتقدان گویند که وی شارلاتان بی همتائی است که زمانه و خویش را فریب داده است و کوبیسم را برای بازی دادن دنیای هنر ابداع کرده است. اما هوادارانش که تعدادشان بیشمار است، عقیده دارند که جهان سبک وی را خواهد شناخت به مانند بسیاری از سبک ها، که نخست مطرود بوده اند؛ چه در موسیقی و چه در ادبیات.

پیکاسو در سن 85 سالگی مردی است چاق و کله طاس که چهره ای دارد پر از چین و چروک، اما چشم هایش تابناک و نافذ و انگشتانش بلند، حساس و چابک اند. در زندگی  شخصی نخستین زنش «اولیویه» نام داشت. او به این زن چنان حسادتی می ورزید که روزها او را در خانه محبوس نگاه می داشت و کار خرید احتیاجات خانه را خود به شخصه انجام می داد. دومین زن پیکاسو هنر پیشه ی باله و سومین زنش عکاس بود! این زن موهای مشکی داشت. پیکاسو چند تابلو از او ساخت که شهرت بسیار یافت، وی از چهارمین زنش دو فرزند داشت. پیکاسو، مردی است که بزرگترین جنجال را در عالم هنر به پا ساخته و گروهی در استعداد او تردید و گروهی در نبوغش اصرار دارند؛ در هر حال وی از جمله چند نقاش چیره دست تاریخ بشر است. تاکنون هزاران تابلو ساخته است که برخی از آنها را تا 50 هزار دلار به فروش رفته است. اما ارزش یک تابلوی او به طور متوسط بیست هزار دلار است.

پیکاسو در تمام عمر مطالعه کرده است، در چهل سالگی: ساختن ورق های آهنی، در شصت سالگی: اصول و رموز چاپ سنگی و در هفتاد سالگی: کوزه گری را آموخت. در کارگاه خود مجسمه ای دارد از یک سیاه پوست و پرده ی بزرگی به نام « انجمن صلح» ... او قیافه ای گرفته دارد، با اینهمه در پاره ای از مواقع خود را به دست خنده و نشاط می سپرد و چندان خوشمزگی و شوخی می کند که حوصله ی دوستانش را سر می برد. دیوانگی های او مایه ی لذت و سرمستی خبرنگاران است. این دیوانگی ها مشکل است و مثل سیگاری است که او برای رفع خستگی دود می کند. هیچ  ماده ای در دنیا  نیست که او بکار نبرده باشد، یکی از دوستانش می گوید روزی از او در کارگاهش پرسیدم: این همه حلبی را برای چه می خواهید؟ و او جواب داد که مایل است از آنها استفاده کند اما نمی داند چطور آنها را بکار بود. در جوانی، در عین شهرت در پاریس خانه ای کهنسال داشت که از سالن های وسیع تشکیل می شد و همیشه پر از ، کبوتر، پرده های بزرگ و پر از آشفتگی و دَرهَم و برهَمی بود!

در کارهش همیشه تعداد زیادی آهن پاره، گل های گوناگون، طرح ها، گلوله های شیشه ای، اعلان پاره ها، ستون های چدنی و تختخوابی که روی آن پر از نامه و روزنامه و عکس بود به چشم می خورد... همچنین در باغ خانه اش همیشه یک بزغاله ی زنگوله دار در گردش بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط هنرسرا   | 

 

 

 

 

 

 

 

آثار خوشنویسی مرتضی صدقی

مدرس انجمن خوشنویسان شهرستان مبارکه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت   توسط هنرسرا   | 

هنر واقتصاد در جوامع صنعتي ومدرن

جهان مادي‏گراي معاصر كه همه چيز را با معيارهاي كمّي و غالبا مادي و اقتصادي مي‏سنجد، در برخي نقاط جهان تا جايي پيش رفته است كه نه تنها آثار و نتايج و فوايد فعاليت‏هاي بشري را اين‏گونه ارزيابي مي‏كند، بلكه پا را فراتر نهاده و به بازدهي فوري و بالبداهه آن اصرار مي‏ورزد. يكي از مقولاتي كه به انحاي مختلف به اسارت سرمايه در آمده است، زمينه‏هاي مختلف هنري مي‏باشد كه كم و بيش (چه از نظر هنرمند، چه از نظر مواد اوليه مورد نياز او و چه از نظر آحاد جامعه به عنوان مخاطبان هنر) تحت تأثير موازين اقتصاد رايج جامعه قرار گرفته‏اند. براي ايجاد اين ارتباط و يا بهتر بگوييم براي توجيه اين سلطه نيز موضوعاتي همچون «نياز توسعه هنر به سرمايه» و بالنتيجه «لزوم خودكفايي هنر» و همچنين بازدهي اقتصادي آن مطرح مي‏شود. وضعيت حاضر را شايد بتوان از ثمرات دوران مدرن شمرد كه همانند گذشته لزومي به عجين بودن زندگي و فعاليت‏هاي انسان با هنر نمي‏بيند و هنر را مقوله‏اي منتزع از زندگي جديد قلمداد مي‏كند كه ايجادش به عده‏اي خاص محدود است كه البته هزينه‏هايي دارند و لذا مصرف كنندگان آثار هنري بايد اين هزينه را بپردازند.

 

به هر ترتيب نوشتار حاضر بدون ادعاي پرداختن به جنبه‏هاي مرتبط با «هنر» و «اقتصاد» سعي بر آن دارد تا رابطه آن‏ها را در جوامع گذشته و معاصر مورد كنكاش اجمالي قرار دهد.

 

هنر و موضوعات مرتبط با آن

در فرهنگ دهخدا «هنر» به معاني زير آمده است: علم، معرفت، دانش، فضيلت، كمال، كياست، فراست و زيركي. اين كلمه در واقع به معني آن درجه از كمال آدمي است كه هشياري و فراست و فضل و دانش را در بر دارد و نمود آن صاحب هنر را برتر از ديگران مي‏نمايد. هر كجا عنايت آفريدگار (جل‏جلاله) آمده همه هنرها و بزرگي‏ها ظاهر كرد (تاريخ بيهقي).

خطر، اهميت، قابليت، لياقت، كفايت، توانايي فوق‏العاده جسمي و روحي، صنعت و حرفه و شغل و پيشه و كسب و خاصيت،(1) ديگر معاني هنر هستند.

بي‏مناسبت نيست تا به ريشه واژه (art) نيز كه هنر به‏عنوان معادل آن انتخاب شده است، اشاره‏اي بشود: ريشه واژه (art) از لغت لاتيني «آرس» به معني ساختن، گرفته شده است. در ادوار مختلف تاريخ، واژه هنر به روش درست و مناسب ساخت و ايجاد اشيا و اعمال انساني گفته مي‏شد. مهارت در انجام كار به عنوان ثمره معرفت و ممارست، مهارت فني و حرفه‏اي، كاربرد مهارت در موضوعات ذوقي مثل شعر و موسيقي و رقص و... معاني‏اي است كه براي artمطرح مي‏باشد.(2) به اين ترتيب اين تفكر بر متن زندگي منطبق بوده و از آن تفكيك‏ناپذير بود. اين واژه ـ art ـ در فارسي معادل «فن»، «هنر» و گاهي «صنعت» به كار مي‏رفته است. واژگان «فن» و «هنر» به معناي امروزين خود نيز به توانايي انجام عمل و يا ساختن صحيح چيزي اطلاق مي‏شوند. شعراي پارسي‏گو، مثل فردوسي، هنر را به‏معناي صنعت نيز به كار برده‏اند. واژه صنعت نيز كه امروز معادلي براي واژه تكنولوژي مي‏باشد، به «فنون» اشاره دارد كه در فرهنگ اسلامي، همان، هنر (و يا هنرهاي تجسمي) است.(3) چنان كه گذشت، وحدت بين معناي «هنر»، «فن» و «صنعت» در زندگيِ جامعه سنتي گوياي يكپارچگي و وحدت زندگي انسان است؛ وحدتي كه بر گرفته از جهان‏بيني سنتي بوده و بر همه اعمال و رفتار و توليدات انسان حاكم است.

مروري اجمالي بر ادبيات ايران نيز گوياي اين واقعيت است كه مفهوم هنر محدوديت امروزه را نداشته و جملگي كمالات معنوي انساني كه نشان از جهان‏بيني و تفكر و انسانيت و آرمان‏هاي او داشته‏اند را شامل مي‏شده است.

از جمله به معناي:

ويژگيهاي بزرگان

پس آنگاه سام از پي پور خويش

هنرهاي شاهان بياورد پيش

فردوسي

تقوي و دانش

تكيه‏بر تقوي و دانش درطريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش

حافظ

حكمت

عيبِ مي جمله بگفتي هنرش نيز بگو

نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند

حافظ

منشاي الهي داشتن

نخست آفرين كرد بر دادگر

كز اوي است نيرو و فرّ و هنر

فردوسي

عشق

بكوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش

كه بنده را نخرد كس به‏عيب‏وبي‏هنري

حافظ

عاشقي و رندي و نظربازي

عاشق و رند و نظر بازم و مي‏گويم فاش

تا بداني كه به چندين هنر آراسته‏ام

حافظ

حقيقت

قلندران حقيقت به نيم جو نخرند

قباي اطلس آن را كه از هنر عاري است

حافظ

مرحوم علامه جعفري عليه‏الرحمه در تعريف هنر، نوع نگرش و بينش‏هاي چهارگانه «بينش علمي محض»، «بينش نظري»، «بينش فلسفي» و «بينش مذهبي» را دخيل مي‏داند كه هر كدام منجر به ارايه تعريفي خاص از هنر مي‏شوند. به هرحال، هنر را يكي از نمودها و جلوه‏هاي بسيار شگفت‏انگيز و سازنده حيات بشري دانسته و نمودِ هنري را جايگاه تلاقي روحي بزرگ كه داراي نبوغ هنري است با ديگر ارواح انسان‏ها قلمداد نموده و معتقد است كه اين تلاقي بايد هم براي روحِ بزرگِ هنرمند مفيد باشد و هم براي ارواح تماشاگر.(4) ولي هنر را به دو دسته «هنر پيرو» و «هنر پيشرو» تقسيم نموده و معتقد است كه معناي پديده پيرو آن است كه از خواسته‏ها و تمايلات و اخلاقيات رسمي و دانسته‏هاي معمولي تبعيت مي‏نمايد؛ در حالي‏كه منظور از هنر پيشرو تصفيه واقعيات جاري و استخراج حقايق ناب از ميان آن‏ها و قرار دادن آن‏ها در مجراي حيات معقول با شكل جالب و گيرنده مي‏باشد.(5)

مرحوم دكتر شريعتي هنر را اين‏گونه تعريف مي‏كند:

هنر يك مقوله ديني است و يك حقيقت متعالي و مقدس است كه نجات‏بخش بشريت است و همچنين يك رسالت متعالي و مافوق مادي و صد در صد انساني دارد.(6)

او معتقد است:

هنر، عبارت است از كوشش انسان براي برخوردار شدن از آنچه كه بايد باشد، امّا نيست.(7)

توجه به تعريفي كه هربرت ريد از هنر مي‏نمايد، هنر كوششي است براي آفرينش صور لذت‏بخش،(8) نشان از تأثير فرهنگ و جهان‏بيني بر تعريف هنر براي هر جامعه‏اي دارد. چرا كه معناي آفرينش و لذت، براي مكاتب مختلف، مفاهيم متفاوت و حتي متضادي مي‏باشند كه در مقولات مختلف حيات نيز گوناگون هستند.

به هر حال موضوعات مرتبط با هنر را در عناويني همچون «معناي هنر»، «مراتب هنر»، «طبقات هنرمندان»، «توسعه هنر» و «منشاي هنر» مي‏توان خلاصه نمود. مراد از هنر در سطور فوق مورد اشاره قرار گرفت كه البته با تبيين «مراتب هنر» نيز به وضوحِ آن افزوده خواهد شد.

 

مراتب هنر

جهان‏بيني هر مكتب و جامعه و هر فردي، زير بنا و اساس نحوه نگرش به فعاليت‏هاي ذهني و عملي انسان را تشكيل مي‏دهد و لذاست كه ارايه تعريفي واحد از هنر، بدون ملحوظ داشتن جهان‏بيني، ممكن نيست. به هر حال با توجه به جهان‏بيني‏هاي رايج مي‏توان براي هنر، مراتب و درجاتي را قيد كرد. از آن جايي كه هنر محملي است كه ذهنيات را به‏صورت عينيات معرفي مي‏كند و يا به عبارت ديگر، هنر به‏طور عام عبارت از بيان يك مفهوم (روحاني يا رواني يا مادي مرتبط به مراتب سه‏گانه حيات انسان)(9) به نحوي جذاب و گيرا و مؤثر بر ذهن و روان مخاطب توسط ابزاري مادي و روش‏هاي خاص است، مي‏توان گفت كه جهان‏بيني در وهله اول به مختصات مفهوم مورد نظر توجه دارد و در مرحله ثانوي به ابزار و روش‏ها.

بر مبناي جهان‏بيني توحيدي و به‏طور عام جهان‏بيني‏هاي ديني، مختصات مفهومي هنرها عمدتا بر جنبه‏هاي معنوي و روحاني متمركز مي‏باشند. لذاست كه تعبير «هنر معنوي» در اين جهان‏بيني‏ها مصداق دارد. در حالي‏كه بر مبناي جهان‏بيني‏هاي مادي توجه اصلي مختصات مفهومي هنرها بر جنبه‏هاي ذهني و مادي حيات انسان متمركز هستند. در اين جهان‏بيني‏ها تعبير «هنر مادي» مصداق گوياتر و مناسب‏تري دارند. با اين توضيح كه اين تعبير به معناي تهي بودن «هنر مادي» از مفاهيم غير مادي (اخلاقي، رواني، و حتي معنوي و روحاني كه به هرحال انسان فطرتا به آن‏ها تمايل دارد) نمي‏باشد، بلكه اين تعبير از آن جهت انتخاب شد كه اولاً، متفكرين و بانيان چنين جهان‏بيني و مكاتبي اصولاً ماوراءالطبيعه را انكار مي‏نمايند و ثانيا، اين‏كه اصولاً در عالم دو دسته جهان‏بيني اصلي در مقابل هم قرار دارند؛ «جهان‏بيني توحيدي يا جهان‏بيني الهي و جهان‏بيني شرك يا جهان‏بيني مادي» كه ساير جهان‏بيني‏ها مي‏توانند شقوقي از آن‏ها باشند.

با توجه به اين دو مرتبه اصلي از هنر، «هنر معنوي» و «هنر مادي» از هنرهاي ديگري نيز به عنوان زير مجموعه آن‏ها مي‏توان نام برد كه تنها به آن‏هايي اشاره مي‏شوند كه مي‏توان آن‏ها را با موضوع مقاله مرتبط دانست:

هنر قدسي: مقدس، چيزي است كه در آن حضور الهي باشد، يعني امر الهي در آن حاضر باشد.(10) به عبارت ديگر هنر مقدس، هنري است كه در آن حضور و قرب حق مشاهده شود و ديدنِ آن يادآور خداوند در ذهن انسان باشد.(11) به اين ترتيب همه هنرها هم مي‏توانند مقدس باشند و هم اين كه جنبه مادي و دنيوي به خود بگيرند. (مثلاً: هم مي‏توان موسيقي و شعر و معماري و نقاشيِ معنوي داشت و هم موسيقي و شعر و معماري و نقاشي مادي).

هنر مقدس نه ذهني و سوبژكتيو است و نه عاطفي و نه يك امري اعتباري، بلكه واقعيت عيني دارد. هنر مقدس از بطن وحي برخاسته است. اگر هنر مقدس باشد لازمه آن وحي است و از بطن و متنِ وحي الهي ناشي شده است. اولاً، هنر مقدس تابع يك قواعد عيني در ظهور است. چطور اسماي الهي در عالم ظاهر شدند و آن ذات نامتناهي بدون اسم و رسم در عالم، ظهور كرده است؛ همان اصول (البته در حد انساني) نيز در واقعيت هنر نمودار است.

انسان به اعتبار اين‏كه خليفه خداست، صورت الهي دارد و همان صفاتي را كه خداوند در خلقت به كار گرفته است، در آفرينش هنري به‏كار مي‏گيرد. خداوند خود را در قرآن چنين وصف كرده است: هو اللّه الخالق الباري‏ء المصوّر له الاسماء الحسني(12) اين سه اسمي كه در اين آيه آمده است اتفاقا با هنر ارتباط دارد. خداوند خالق است، باري است و مصور و بديع است. در واقع انسان به اعتبار اين كه صورت الهي دارد، اين صفات در او تجلي كرده است. دليل دوم براي اين كه هنر مقدس، عاطفي صرف نيست؛ اين‏است‏كه مورد تعقل و مشهود واقع‏مي‏شود. دليل‏سوم بر عيني بودن هنر اين است كه وصول به حقيقت است.(13)

هنر ديني: روشن شد كه اساسي‏ترين وجه هنر سنتي، هنر قدسي است كه با مجموعه حيات سنتي پيوند خورده است. هنر ديني، هنري است كه اگر چه مضامين خويش را از دين گرفته است، لكن به صورت غير مستقيم‏تري به اصول مذهبي اشاره دارد. مثلاً: مينياتور در مقايسه با كتابت قرآن مجيد به عنوان هنر قدسي. يا شمايل‏نگاري، در عين اين كه در مسيحيت، هنري قدسي است، در عالم اسلام مي‏تواند با در برداشتن مضاميني ديني به عنوان هنر ديني مطرح شود، لكن نمي‏توان آن را به عنوان هنر قدسي معرفي نمود. يا في‏المثل سرودخواني در مسيحيت، هنري قدسي است، در حالي‏كه در اسلام جاي خود را به تلاوت قرآن‏مجيد داده است و در اسلام خواندن سرودهاي مذهبي در عين ديني بودن، قدسي نيستند.

هنر ديني آن است كه مضمون آن ديني باشد، لكن از صور و شيوه‏هاي اجراي غير سنتي بهره گرفته است. مانند بناهاي مذهبي بعد از رنسانس يا نقاشي‏هاي مذهبي قرون اخير.(14)

هنر تجارتي: هنري است كه اصطلاحا در خدمت تجارت و بازرگاني قرار مي‏گيرد. اين هنر كه تابع و منطبق با مصارف تجاري است زمينه‏هايي را در بر مي‏گيرد كه به نحوي به ازدياد مصرف كالا و يا جلب نظر انسان‏ها ايفاي نقش نمايند. هنر تجارتي كه مستقيما با اقتصاد (سرمايه) سر و كار دارد، توسط كساني عرضه مي‏شود كه غالبا در استخدام مؤسسات بزرگ اقتصادي بوده و در زمينه‏هايي همچون طراحيِ صنعتي، نقاشي، مجسمه‏سازي، مصورسازي، طراحي بسته‏بندي، پوسترسازي براي تبليغات و امثالهم ظهور مي‏كند.(15)

هنر بازاري: اصطلاحا به توليداتي اطلاق مي‏شود كه با تشابهاتي (ابزاري، روشي و موضوعي) كه با هنرهاي اصيل دارند، به جوامع ارايه شده و قصد اصلي از ارايه آن‏ها كسب درآمد است. مثل هر نوع نوازندگي و خوانندگي و فيلم و نمايش و شعر و ادبياتي كه تنها نام اين‏ها را بدون محتوايي معنوي و ارزشمند و يا حتي بدون ابداع و نوآوري برخود دارند. در واقع، هنر بازاري، شبه هنر و يا هنر كاذبي است كه تنها ظاهر و كالبد و فاقد معنايي معنوي و كيفي است و به قصد ارضاي نيازهاي كم اهميت مادي و كسب درآمد مي‏باشد.(16)براي هنر، تعابير ديگري از جمله: هنر آكادميك، هنر اجرا، هنر انتزاعي، هنر بدوي، هنر قومي، هنر تزييني، هنر زشت، هنر زيبا، هنر فاسد و هنر كاربردي نيز مورد استفاده قرار مي‏گيرند كه مطالعه در مورد آن‏ها به منابعِ مربوط ارجاع مي‏شود.(17)

مقاله حاضر با تكيه بر هنر معنوي به عنوان مركز توجه جامعه ايراني، هنر را به عنوان محملي مي‏داند كه ذهنيات هنرمند را به صورت عينيات معرفي مي‏نمايد و به عبارتي تجلي عرفان و معنويات مورد باور جامعه است كه در قالب بياني مادي (كلام، شكل يا صوت) به منصه ظهور مي‏رسد.

 

طبقات هنرمندان

هنرمند به فردي اطلاق مي‏شود كه در يكي از رشته‏هاي هنري به خلق اثر توفيق يابد كه به عنوان آثار هنري شناخته شود. بنابراين صِرف پرداختن به يك رشته هنري نمي‏تواند كسي را به صفت هنرمند متصف گرداند. در حالي‏كه امروزه با شدّتي به مراتب بيش‏تر از گذشته، چنين امري رايج است و استناد اشتغالِ(!) فردي در يكي از رشته‏هاي هنر هم، خودِ فرد، خويش را هنرمند تلقي مي‏نمايد و هم اين كه بسياري افراد چنين مي‏انديشند كه في‏المثل هر نوازنده‏اي، هر بازيگري، هر تصويرگري، هر گوينده‏اي، هر ساختمان‏سازي، خويش را هنرمند مي‏داند. فراتر از آن هركس كه در هر رشته هنري به نحوي خدمت‏رساني مي‏كند، خويش را جزء گروه هنرمندان قلمداد مي‏نمايد. به عبارت ديگر «هنرمند بودن» گاهي به‏عنوان شغل مطرح مي‏شود. در حالي‏كه هر كس كه در يكي از رشته‏هاي هنري، كاري شبه هنري انجام مي‏دهد، نمي‏تواند و نبايد «هنرمند» تلقي شود. به عبارت ديگر هر بازيگر و هر شاعر و هر نوازنده و هر نقاشي هنرمند نيست؛ هرچند كه بسياري از مردم را توان انجام كارهاي آنان نباشد كه توان انجام بسياري مشاغل ديگر را نيز ندارند. فرض كنيد كه حضرت لسان‏الغيب، غزلِ با مطلع «الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها» را دوبار در دو مجلس و در دو زمان متفاوت (و حتي با اندك تغييراتي) بخواند، هيچ‏كس آن را به عنوان دو غزل و دو اثر هنري از ايشان نخواهد پذيرفت. اگر اين حقير نيز در مجلسي آن را قرائت كنم، هيچ‏كس بنده را شاعر ندانسته و آن را به عنوان «هنرِ من» به حساب نخواهد آورد. حال چگونه مي‏شود كه تكرار آثار هنرمندان بزرگ، مثلاً در موسيقي و نقاشي، تكراركننده را هنرمند مي‏نماياند؟ به هرحال با پذيرش اجباري آنچه كه در جامعه مي‏گذرد و هنرمند قلمداد كردنِ تكراركنندگان آثار هنري در طبقه‏بندي هنرمندان، آن‏ها را به هنرمندان هنر اصيل و بكر و هنرمندان تكرارگر تقسيم مي‏كنيم و كار اين بزرگواران به شرط صداقت در امانت و ترويج هنرِ اصيل در بين مردم و از خويش قلمداد نكردن آثار ديگران از ارزشي درخور برخوردار است. چرا كه به هرحال مروج هنر اصيل هستند.

 

توسعه هنر

قبل از ورود در بحث توسعه هنر، بي‏مناسبت نيست تا در مورد مفهوم توسعه توضيحي ارايه شود. توسعه اگرچه به‏معناي فراخي و فراخ كردن، فراخي و وسعت(18) آمده است، لكن مفهوم آن امري حداكثر دو بعدي (با طول و عرض) و روي سطح بوده و عمق و فرازي ندارد. مضافا اين كه اين واژه، معادل كلمه Developmentاست كه بدوا براي توسعه‏هاي مادي و اقتصادي مطرح بوده است(19) كه به‏تدريج براي ساير جنبه‏هاي مرتبط با حيات اجتماعي، همچون انسان، فرهنگ، سياست، هنر، عدالت اجتماعي و امثالهم نيز مورد استفاده قرار گرفته است. با عنايت به اين كه اصل واژه، غربي است و جهان‏بيني و تفكر مسلط بر مغرب زمين، تفكري مادي و اومانيستي و Secularاست(20) و اين واژه نيز بدوا براي توسعه اقتصادي مورد استفاده قرار گرفته است. مي‏توان چنين استدلال كرد كه ضعف اين واژه گزيني چند است: اولاً اين كه به بعد معنايي و رشد و اعتلا و حركت به بالا (كه به صورت سمبليك، نشانه معنويت است)(21) توجهي ندارد. ثانيا با توجه به پيشينه و وجه تسميه آن در مقولات مرتبط با حيات معنوي انسان مفهومي رسا ندارد و ثالثا اين كه استفاده از اين واژه نارسا تأثيري منفي بر هويت زبان فارسي خواهد داشت.(22)

باتوجه به اين‏كه فضاي نوشتار حاضر، فضايي هنري و غير مادي است كه رعايت راسيوناليته بي‏رحم معاصر(23) در آن الزامي نيست و مي‏توان ازحكمت ومعاني ونمادها سخن‏گفت، بي‏مناسبت نيست تا نظر يكي از بزرگان در مورد تعالي (رو به بالا بودن) ذكر شود.از ميان تمام موجودات عالم، هنر غير ديني، هنر عرضي و دنيوي است و هنر طولي است. از ميان تمام موجودات عالم، خداوند انسان را راست قامت آفريده است و در اين مطلب سري نهفته است و عبث نيست. به تعبير قرآن أفمن يمشي مكبّا علي وجهه اهدي ام من يمشي سويّا علي صراط مستقيم؟ «آيا كسي كه چهار دست و پا و واژگونه راه مي‏رود به هدايت نزديك‏تر است يا كسي كه به راه راست مي‏رود؟»(24)

اين‏كه انسان راست قامت آفريده شده است يك معناي سمبليك دارد؛ راست و عمودي و طولي و به تعبير قرآن مكبا علي وجهه؛ يعني «واژگونه نيست» و بنابراين اين امر بايد در تمامي مظاهر وجودِ انسان جلوه‏گر باشد. هنر انسان و تفكر انسان بايد عمودي باشد. دين هم يك مسأله عمودي است، يعني يك امر صرف دنيوي نيست. بنابراين هنر حقيقي هميشه به اصطلاح، طولي يا عمودي است؛ نه افقي و دنيوي.

بزرگي گفته است كه اگر انسان در يك كليساي واقعي يا در يك مسجد بايستد، فكر مي‏كند كه در مركز عالم ايستاده است. يعني تمام عالم را به بالا مي‏بيند، ولي اگر در يك كليسا يا مسجد غير ديني بايستد (چون امكان دارد كليسا يا مسجدي باشد كه جنبه مقدسي نداشته باشد يا سبكي داشته باشد كه سبك غير ديني باشد) در آن حالت فكر مي‏كند كه در مركز عالم نيست؛ فكر مي‏كند مثلاً در وسط تهران يا پاريس ايستاده است. يعني وجود زميني را احساس مي‏كند و افقي به سوي عالم بالا ندارد.(25)

بنابر آنچه كه گذشت سعي بر آن خواهد بود تا از تعبير «اعتلاي هنر» به جاي «توسعه هنر» استفاده شود. البته اين امكان هست كه مراد از تعبير «توسعه هنر» همه‏گير نمودن هنر و فراهم آوردن امكانات لازم براي همگان (و يا اكثريت جامعه) در بهره‏مندي از آثار هنري باشد كه در اين صورت نيز به جهت اجتناب از خلط موضوع استفاده از واژه «رواج» يا «ترويج» يا «همگاني نمودن هنر» پيشنهاد مي‏شود.

 

منشأ هنر

منشأ هنر (به طور عام) را مي‏توان انسانيت انسان دانست. چرا كه براي ساير موجودات، «هنر» «آثار هنري»، «بيان هنري» و در واقع ظاهر نمودن و تجلي بخشيدن معنويات و ارزش‏ها در لباس ماده و به‏ويژه هنرهاي شناخته شده، معنايي ندارد. قبلاً گفتيم كه تنها انسان است كه به جهت روح الهي غير مادي و مجرد خويش كه به صورت خداوند خلق شده است،(26) مي‏تواند به مرتبه علم برسد و چون به اين مرتبه رسيد امكان علم به حقايق را نيز مي‏يابد. اين ويژگي‏ها به همراه ساير مختصات انساني، همچون اراده و اختيار و عشق به جمال و كمال‏جويي، سبب مي‏گردد تا در پي بيان حقايق معنوي به زبان دنيايي باشد كه حيات ظاهري او در آن جريان دارد؛ يعني زبان ماده. در اين‏جاست كه هنر به منصه ظهور مي‏رسد. به بيان ساده، يكي از مباني (منشأ) هنر، قوه آفرينندگي و خلاقيتي است كه در انسان به وديعه نهاده شده است. حب ظهور و اظهار را نيز كه در واقع همان عينيّت بخشيدن است، يكي از لوازم هنر شمرده شده است.(27) منشأ اين حب نيز به حديث قدسي «كنت كنزا [مخفيا] و احببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي أعرف» ارجاع مي‏شود.(28)

1. اقتصاد و مختصه‏هاي آن

اقتصاد موضوعي است كه تعاريف مرتبط با گونه‏هاي مختلف آن با استفاده از منابعي كه متضمن مباني فكري مورد نظر هستند، در اين قسمت تبيين خواهند شد. به عبارت ديگر از آن جايي كه موضوعات مطروحه در مقاله، متوجه مسايل ايران است، بنابراين همانند مفاهيم مرتبط با هنر، موضوعات اقتصادي نيز در فرهنگ ايراني معرفي خواهند شد. مرحوم دهخدا اقتصاد را چنين معنا نموده است: «ميانه راه رفتن، ميانجي نگاه‏داشتن، ميانه نگاه داشتن، ميانه روي در هر كاري، قصد». و علم اقتصاد: «عبارت از علم به مجموع وسايلي است كه براي رفع نيازمندي‏هاي مادي باشد، از آن استفاده مي‏شود».(29)

مرحوم علامه طباطبايي(ره) نيز اقتصاد را كه ريشه‏اي عربي دارد، چنين تعريف مي‏نمايد: «اقتصاد به معني گرفتن قصد و قصد به معني ميانه است. پس اقتصاد به معني ميانه‏روي در امور و پرهيز از افراط و تفريط در امور است. و امت مقتصده امتي است كه در امر دين و تسليم نسبت به دستورات الهي ميانه و معتدل باشد».(30)

حضرت امير علي عليه‏السلام در نهج‏البلاغه، اين واژه (اقتصاد) را وقتي كه در مورد نبي‏اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به‏كار مي‏برد، دقيقا به همين معناي تعادل است. حضرت امير عليه‏السلام در فضيلت نبي‏اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايد: سيرته القصد و سنته الرشد و كلامه الفضل و حكمه العدل؛ يعني: «سيرت پيامبر اعتدال و سنتش رشد و كلامش جداكننده حق از باطل و حكمش عدل محض است».(31)

از سوي واژه Economyكه واژه اقتصاد به عنوان معادل فارسي آن برگزيده شده است، به‏معناي مديريت خانه، مديريت (به‏طور عام)، مديريت سرمايه، مديريت دقيق منابع و عقل معاش(32) مي‏باشد.

به هرحال به جهت دور نيفتادن از عرف غالب و وضع موجود، مراد از اقتصاد در اين مقاله عبارت از موضوعاتي است كه به نحوي با سرمايه و درآمد سروكار دارند و اين در عين حالي است كه اقتصاد را اصل و بنياد و يا بهتر بگوييم، هدفِ فعاليت‏هاي فرهنگي و هنري نمي‏داند.

2. رابطه هنر و اقتصاد

طي اين قسمت، اصول مشترك و تأثير گذار هنر و اقتصاد بر يكديگر و همچنين انواع ارتباطات و تأثيراتي كه مي‏توانند بر يكديگر داشته باشند به اجمال مورد بررسي قرار خواهد گرفت. و از آن جايي كه اصولاً قصد نداريم تعلق «هنر» و «اقتصاد» را به يكي از قلمروهاي مختلف معنوي و مادي حيات، منحصر و محدود نماييم، بلكه به تبعيت از تفكر اسلامي كه به جملگي موضوعات مرتبط با حيات انسان توجه توأمان معنوي و مادي دارد، براي هر دوي اين موضوعات، هر دو وجه معنوي و مادي قابل تبيين است كه البته اهميت و يا درجه ارتباط آن‏ها برابر نخواهد بود. رابطه اقتصاد و هنر (و يا توسعه هنر) را از ديدگاه‏هاي مختلف مي‏توان مورد بررسي قرار داد:

اگر هر چيزي كه از هنرها توليد مي‏شود، اثر هنري و به‏وجودآورنده آن نيز هنرمند ناميده شود و اقتصاد نيز مترادف با درآمدزايي آن فرض شود، تعابيري همچون هنر درآمدزا يا خودكفايي در هنر مي‏توانند كاربرد داشته باشند، ولي بايد توجه كرد در اين صورت آنچه كه براي يك جامعه با جهان‏بيني الهي، مَدنظر است، اتفاق نخواهد افتاد.

اگر اقتصاد را به معناي تعادل و هنر را مشتمل بر آثاري بدانيم كه در يكي از شقوق هنر توليد مي‏شوند، در اين صورت مي‏توان رابطه منطقي و تنگاتنگي را براي آن‏ها تصور نمود. در اين حالت هر دو مقوله «اقتصاد» و «هنر» به عنوان دو محمل اصلي «عدالت» در جامعه تجلي خواهند نمود كه يكي در پي ايجاد عدالت مادي و اجتماعي و انساني در حيات جامعه است و ديگري در پي عدالت رواني و معنوي و افزايش تعادل روحي و معنوي انسان مي‏باشد. اين تعادل با توجه به ميزان گرايش هنر به سمت هنر معنوي يا هنر مادي (مرتبط با جهان‏بيني‏هاي الهي و مادي) بر نوع تعادل انساني نيز مؤثر خواهد بود.

به هر حال رابطه هنر با اقتصاد را در شقوق مختلف مي‏توان مورد تجزيه و تحليل قرار داد كه اين رابطه مي‏تواند به دو گونه دسته‏بندي شود: يكي اين كه نوع هنر ثابت و بدون مرعي داشتن معيارهاي ارزشي فرض شده و رابطه آن با جنبه‏هاي مختلف اقتصاد مقايسه شود. در اين مقوله رابطه «هنر» با «اقتصاد هنرمند» با «اقتصاد عمومي» و با «اقتصاد ملي» مطرح مي‏شود. روش دوّم آن است كه مختصات اقتصاد، ثابت فرض شده و رابطه آن با هنر در دو مرتبه اصلي «هنر معنوي» و «هنر مادي» مورد بررسي قرار گيرد؛ با اين توضيح كه در هر دو مرتبه از هنر، مراد، هنر اصيل بوده و از ملحوظ داشتن هنر بازاري و تقليدي و در واقع «شبه هنر» و يا «هنر بدلي» اجتناب شده است. ذيلاً اين روابط به ترتيب مورد اشاره قرار خواهند گرفت:

رابطه «هنر» و «اقتصاد آحاد جامعه» به چگونگي ارتباط هنر و توسعه آن با وضعيت اقتصاد افراد مي‏پردازد. در اين رابطه سهم درآمد و اقتصاد فرد و خانواده براي پرداختن و بهره‏مندي از آثار هنري مورد نظر مي‏باشد. ميزان درآمد و همچنين درجه علاقه فرد به نوع و رشته هنري، موضوعاتي هستند كه در اين زمينه قابل بررسي هستند. هر چه درآمد افزايش يابد، امكان بهره‏مندي فرد از هنرهايي كه نيازمند صرف هزينه بيش‏تر مي‏باشند، فراهم‏تر خواهد شد. موضوع يارانه به افراد مشتاق و هنر دوستِ فاقد سرمايه در اين مقوله اهميت مي‏يابد. البته اهميت يافتن اقتصاد در اين مورد سبب مي‏شود كه در بسياري موارد هنر به جنبه‏هاي تجملي و لوكس تبديل شود. بنابراين ارتقاي كيفيت آموزش عمومي در مورد هنرهاي مختلف و آشنا نمودن مردم به معنا و مفهوم هنرها و همچنين شناسايي كاربردشان در ارتقاي كيفيت حيات انسان ضرورت دارد.

رابطه «هنر» و «اقتصاد هنرمند» به تأثير سرمايه بر كميت و كيفيت آثار هنري مورد نظر مي‏پردازد. برخي از آثار هنري بيش‏تر از سايرين به كالا كه عده‏اي در توليد آن نقش داشته و عده‏اي آن را مصرف مي‏كنند، شباهت دارند؛ مانند سينما.برخي آثار هنري مخاطبان بيش‏تري دارند، همچون سينما، ادبيات و موسيقي. برخي آثار هنري مخاطبان محدودتري دارند، همچون تئاتر. برخي ديگر، مخاطبان كاملاً محدود و حتي انحصاري دارند كه البته مراد از مخاطب مي‏تواند به استفاده كننده نيز اطلاق شود (مثل يك تابلوي نقاشي). بنابراين ملاحظه مي‏شود كه نقش اقتصاد و سرمايه نيز در ايجاد آثار هنري رشته‏هاي متفاوت هنري، مختلف خواهد بود. به عبارت ديگر ميزان سرمايه در اختيار هنرمندان رشته‏هاي مختلف هنري، تأثير جدي بر كميت و كيفيت ارائه اثر هنري خواهد داشت. اين تأثير، بسته به ميزان نياز به همكاري ديگران و مواد اوليه و امكانات ارايه شده، متغير مي‏باشد. نكته قابل ذكر در اين جا آن است كه انتخاب برخي هنرها به عنوان زمينه اصلي فعاليت، تضميني براي گذران و امرار معاش و به عبارتي كسب درآمد مطلوب نخواهد بود. كه البته مرتبه آن به معروفيت و اشتهار و در ضمن استقبال مردم از آثار ارائه شده دارد. في‏المثل جامعه ممكن است (به هر دليلي) از يك اثر مكتوب (كتاب) درجه 2 يا 3 استقبالي به مراتب بيش از يك اثر عالي هنري به عمل آورد.(33)

در بررسي رابطه «هنر» و «اقتصاد عمومي» به چگونگي تخصيص و مصرف بودجه‏هاي دولتي به تهيه و ترويج آثار هنري توجه مي‏شود. اين بودجه‏ها قاعدتا نمي‏توانند توليد ذوق و نبوغ نمايند. نمي‏توانند آثار هنري يا بهتر بگوييم ايده اصلي و اتوود اوليه اثر هنري بيافرينند. اين بودجه‏ها مي‏توانند مواد اوليه مورد نياز هنرمندان را تأمين كنند يامكان و فضا و امكانات مناسب بهره‏گيري جامعه از آثار هنري را فراهم نمايند و يا به آموزش مردم و ارتقاي دانش عمومي نسبت به هنرهاي مختلف كمك كنند.

رابطه «هنر» و «اقتصاد ملّي» را شايد بتوان يكي از مهم‏ترين روابطي دانست كه هنر و اقتصاد مي‏توانند با يكديگر داشته باشند. در واقع اين رابطه مي‏تواند جامع همه ارتباطاتي باشد كه اقتصاد آحاد و نهادهاي جامعه با هنر دارند. ضمن آن‏كه برنامه‏ريزي مناسب براي تبيين ارتباط هنر و اقتصاد ملي مي‏تواند اولاً در ترويج هنرها و ثانيا رواج هنر بر فراورده‏هاي ذهني و مادي و بالنتيجه بر اقتصاد جامعه، نقشي بنيادين را ايفا نمايد. يكي از مقولات مهمي كه در اين قسمت مي‏تواند بر برنامه‏ريزي‏ها تأثير گذارد عبارت از احياي روش‏هاي سنتي در تخصيص بودجه‏هاي جاري و مداوم براي برخي فعاليت‏هاي هنري خاص و توسعه و ترويج آن‏ها مي‏باشد. يكي از مهم‏ترين اين روش‏ها بهره‏گيري از سيستم وقف در رابطه با مقوله هنر مي‏باشد. احياي روش‏هاي استاد و شاگرديِ سنتي نيز زمينه مناسبي براي مرتبط كردن هنر و اقتصاد ملي است.

رابطه «اقتصاد» با «هنر معنوي» و با هنرمندي كه در مقوله هنر معنوي فعال است، امري بسيار دشوار و پيچيده است. از سويي تبديل ارزش هنر معنوي به كميت ممكن نيست و حتي در صورت سعي بر چنين كاري هنرمند به آن توجهي نخواهد داشت. از سوي ديگر با صرف سرمايه امكان پرورش هنرمندي در مقوله هنر معنوي و يا به عبارتي امكان تزريق نبوغ هنر به افراد، بسيار اندك و حتي ناممكن است. خلق آثار هنري معنوي نيازمند رشد و كمال هنرمند بوده كه با آموزش رايج بسيار مشكل است و تنها راه آن پيروي پير و استاد است و تهذيب نفس و رسيدن به مدارجي كه تنها با ممارست و تلمذ عاشقانه ممكن مي‏گردد.

در مورد رابطه «اقتصاد» با «هنر مادي» مي‏توان گفت كه اقتصاد و يا به عبارتي سرمايه در توسعه هنر مادي نقشي درخور، ايفا مي‏نمايد؛ در حالي كه نقش اقتصاد (سرمايه) در توسعه هنر به معناي خلاقيت و يا هنر اصيل (چه هنر معنوي و چه هنر مادي)، اگر چه منتفي نيست، لكن به شدّت تقليل مي‏يابد. به عبارت ديگر با پول مي‏توان هنر پيرو، رسمي، تقليدي و بازاري را توسعه داد كه با اعتلاي هنر تفاوت فراواني دارد. سرمايه در واقع مي‏تواند تنها به شناسايي هنرمند به تأمين ابزار و امكانات مورد نياز هنرمند به آموزش و به فراهم آوردن امكانات ترويج آثار هنري كمك نمايد

در بررسي رابطه هنر و اقتصاد به طور عام حالتي وجود دارد كه هر تعريفي كه براي «اقتصاد» و «هنر» در نظر بگيريم امكان خلق يك اثر هنري بدون پشتوانه اقتصادي (مالي) ممكن نخواهد بود. سينما يكي از بارزترين اين هنرها مي‏باشد. زيرا سينما به عنوان پديده‏اي چند وجهي، به هيچ روي نمي‏تواند «هنر» يا «صنعت» مستقلي تلقي شود كه به دور از جريان طبيعي توليد يك اثر (كالا) كه مخاطب (مصرف كننده) همگاني دارد، قابل دوام باشد.(34) علاوه بر سرمايه‏گذاري اوليه براي توليد فيلم، صنعت (يا هنر) سينما نيازمند سرمايه‏گذاري‏هاي كلان در زمينه‏هاي مختلف فني و مهندسي مي‏باشد. مضافا اين كه در جهان معاصر، سينما بايد بتواند با تلويزيون و ماهواره و شبكه‏هاي رايانه‏اي رقابت نموده و به حيات خود ادامه دهد.(35) البته اين مباحث نافي مباحثي كه در مورد استقلال هنر و هنرمند اصيل از سرمايه ارايه مي‏شود، نخواهد بود. اين موارد في‏الواقع تداوم حيات يك صنعت (هنر) و نفعي را كه مي‏تواند عايد جامعه انساني نموده و آن را از صورت هنري (براي عده خاص) به صورت عمومي درآورده و در ارتقاي كيفي فرهنگ جامعه ايفاي نقش نمايد، مدنظر قرار مي‏دهد.

 

مورد ديگري كه (براي مثال) بايد مورد توجه قرار گيرد، مقوله هنر تئاتر است. اين هنر با عنايت به زنده بودن و لزوم حضور بازيگران آن در هر نمايش و به دليل نياز به فراهم آوردن فضاي لازم براي انتقال احساس حضور تماشاگر در حال و هواي نمايش، نيازمند سرمايه گذاري قابل توجهي است. اگر چه كه در اين مقاله از لزوم عدم انتظار بازدهي فوري اقتصادي از هنر سخن گفته‏ايم، لكن در اين جا نيز ناگزير از تكرار آن بوده و به اين نكته مهم مجددا اشاره مي‏شود كه اگر ارتقاي كيفي زندگي جامعه مورد نظر است، اگر ارتقاي فرهنگ عمومي مردم مد نظر قرار دارد و اگر سلامت فكري و هدايت جامعه به سمت آرمان‏هايش منظور مي‏باشد، در مقوله هنر و از جمله تئاتر، نياز به سرمايه‏گذاري و حتي پرداخت يارانه مي‏باشد. نمونه جالبي را مي‏توان از وضعيت تئاترهاي پاريس كه با تعداد سالن‏هاي زياد و تماشاگران مشتاق، همچنان از يارانه استفاده مي‏كنند در فصلنامه هنر شماره 43 مطالعه كرد.(36)

دست‏اندركاران مقولات هنري، بسيارند و متنوع. مثلاً براي رساندن شعر و ادبيات به جامعه به جز شاعر و نويسنده (هنرمند) طيف وسيعي از افراد با تخصص‏هاي مختلف كار مي‏كنند كه اگر چه به معناي مصطلح، صاحب فن و هنري هستند، لكن در خلق اثر هنري نقشي ايفا ننموده و فقط در ارايه آن دخالت دارند. و يا موسيقي و تئاتر و سينما و معماري و ... اين‏ها هستند كه قسمت اعظم موضوع اقتصاد را در خود دارند يا متحمل مي‏شوند يا به وجود مي‏آورند و يا صرف مي‏كنند. بسياري از اين‏ها ممكن است به اثر هنري تنها به عنوان يك شي‏ء يا وسيله امرار معاش و يا كسب درآمد بيش‏تر بنگرند.(37) حتي استفاده‏كنندگان از آثار هنري نيز ممكن است موضوعاتي وراي بهره‏مندي از اثر هنري (همچون تفاخر و فضل فروشي و ريا و خودنمايي) را مدنظر داشته باشند.

رابطه هنرهاي مختلف با اقتصاد (به معناي درآمدزايي آن) متفاوت هستند. برخي هنرها نيازمند سرمايه اوليه‏اي هستند تا بتوانند ظهور يابند، هم‏چون سينما و معماري. برخي هنرها به صورت متعادلي نيازمند ابزار و وسايلي هستند. هم‏چون موسيقي و نقاشي و برخي ديگر با وجود قلم و كاغذي مي‏توانند به منصه ظهور برسند. هم‏چون آثار ادبي و شعر و موسيقي.

به نظر مي‏رسد همان‏گونه كه عالم دين و يا هر عالمي نبايستي علم خويش را وسيله ارتزاق (و يا لااقل ارتزاق در حد بالا) قرار دهد، هنرمند نيز از اين كه بخواهد با درآمد ناشي از هنر خود زندگي آن‏چناني داشته باشد، بايد دور بماند. طلب مال از هنر، اثر هنري را در حد خواسته‏ها و يا بهتر بگوييم درجه شناخت و فهم و دانش و تقاضاي خريدار تقليل مي‏دهد.

يكي از موضوعاتي كه ممكن است سبب درك نادرست ارتباط هنر و اقتصاد (يا هر موضوع انساني ديگر) در جهان‏بيني و فرهنگي خاص شود، اين است كه تفاوت و تضاد ناآگاهانه‏اي بين عقيده و عمل جامعه بروز نمايد؛ به اين معنا كه مثلاً جامعه در عين اعتقاد به اصول الهي و جهان‏بيني آن، در عمل، به اخلاق و روش‏هاي منبعث از جهان‏بيني مادي روي آورد.(38) لذاست كه در تبيين رابطه هنر و اقتصاد در فرهنگ ايراني توجه متعادل و متناسب به آن‏ها در جهان‏بيني‏اي واحد كه معيارهاي ارزيابي و الگوها نيز بر آن اساس تدوين شده باشند، ضرورت دارد. سرمايه مي‏تواند فرخي و عنصري را به‏وجود آورده و توسعه دهد، لكن نمي‏تواند فردوسي به‏وجود آورد؛ حتي اگر به‏وجود آورد نيز فقدان سرمايه، فقدان فردوسي نخواهد بود. در حالي كه فقدان سرمايه، فقدان عنصري و فرخي را در پي خواهد داشت.

3- مختصات جوامع (و تفكر) سنتي و مدرن

در اين مبحث مراد از مفاهيم «سنتي» و «مدرن» در جهت وضوح بحث مورد اشاره اجمالي قرار خواهند گرفت. با توجه به مراد مقاله از «سنتي» و «مدرن» كه در جاي ديگري نسبتا به تفصيل بيان شده است،(39) مي‏توان تعاريف مورد نظر از جوامع سنتي و مدرن نيز جعل و قرارداد نمود. از نظر اين مقاله جامعه سنتي، جامعه‏اي است كه نه تنها تفكرات حاكم بر آن ريشه در ماوراءالطبيعه دارد، بلكه اكثريت آحاد آن نيز به آن معتقد و ملتزم مي‏باشند. سنت در زبان فارسي و عربي همان «دين» به معناي وسيع كلمه است.(40) بالعكس، جامعه مدرن، جامعه‏اي است كه بر تشبّه خويش به جوامع بيگانه غربي (از نظر شكلي و نه الزاما محتوايي و عقيدتي) اصرار مي‏ورزد.

اگر چه كه اين نوشتار با توجه به معنايي كه از سنتي و مدرن مدنظر دارد، محدوده زماني خاص را براي جوامع سنتي و مدرن قايل نيست، لكن با اندكي تسامح و با توجه به اين كه جوامع معاصر تمايل دارند كه مدرن ناميده شوند، مقايسه‏اي بين جوامع گذشته و معاصر (و يا به عبارتي سنتي و مدرن) در برخورداري از هنر به عمل مي‏آيد. علت اصلي توجه به اين مقايسه نيز فرضيات مطرح در اين زمينه مي‏باشد. برخي معتقدند كه در گذشته هنر در انحصار اشراف و ثروتمندان بود، ولي امروزه توده مردم از آن برخوردارند.(41) بالعكس اين عقيده نيز مطرح است كه در گذشته زندگي و فعاليت و توليد همه مردم با هنر عجين بوده است؛(42) در حالي كه علت اصلي بروز اين اختلاف، نظرها يا تعاريف متفاوتي است كه از هنر وجود دارد يا اين كه نوع و يا انواع خاصي از هنرها به عنوان هنر شناخته شده و از بقيه غفلت شده است. به هر حال نكته مهم، چگونگي رواج هنر و ميزان فعاليت مردم در خلق پديده‏هايي است كه در آن زيبايي و كارآيي و قداست و خير مطرح بوده است. بي شك انسان دوره گذشته است كه وسايل زندگي‏اش جملگي، ساخته دست‏هاي خودش بود؛ (حتي خانه) موسيقي و شعر بومي و فولكور رواج داشت. (اگر چه دولتمردان نيز موسيقي خاص خود را داشته و حتي موسيقي‏دانان را در اختيار داشته‏اند). معماري هنرمندانه مساجد و بازارها و تكايا و خانه‏ها و مدارس در اختيار همه بود. (كه البته كاخ‏ها و قصور هم موجود بودند). شعر فردوسي و حافظ و مولوي و سعدي بر زبان همه جاري بود، اگر چه كه شاعران درباري هم بودند. اگر چه كه نمايش‏هايي خاص و با شكوه براي متمولين برگزار مي‏شد، ولي نمايش تعزيه به عنوان هنري ديني و بومي و عام (بدون زمان و مكان) در جاي‏جاي شهر جاري بود. نمايشي كه مردم نه تنها تماشاگرش بودند كه به راحتي، خود نيز بازيگر مي‏شدند. امّا امروزه بسياري هنرها و يا لااقل بسياري از مصاديق آن‏ها خاص عده‏اي هستند. اين عده الزاما متمول و قدرتمند نيستند، بلكه كساني هستند كه هنرمند بايد بتواند به گونه‏اي با آن‏ها ارتباط برقرار نمايد. اين بدان دليل است كه هنر در جامعه سنتي در متن حيات و فعاليت جامعه جاري است و در جامعه مدرن به عده‏اي خاص تعلق دارد و يا بهتر بگوييم در بخش‏هايي از جامعه مصداق دارد.

جامعه سنتي جامعه‏اي است كه عقلانيت حاكم بر آن،ارتباط خويش را با عقل معنوي و با عقل كل و با عالم عقول كه بالاترين مرتبه در سلسله مراتب حيات است،(43) مرتبط دانسته و به «عقل جزئي» بسنده نمي‏كند:

صوفي خلوت نشين دوش به ميخانه شد

از سر پيمان گذشت عاقل و فرزانه شد

حافظ

ملاحظه مي‏شود كه اين عقل با عقل مورد نكوهش عرفا كه همان عقل جزئي و عقل حسابگر است، كاملاً متفاوت مي‏باشد. در حالي‏كه عقلانيت جامعه مدرن همان رشناليته (rationalism) رايج در مغرب زمين (و نه wisdom) است كه به عقل جزئي و تجربه استوار است. در واقع عقلانيت مدرن، خويش را به عقل انسان محدود مي‏نمايد. اين همان موضوعي است كه به زبان‏هاي مختلف مورد اعتراض متفكرين قرار گرفته است. از جمله: اساس زندگي امروز ما بر اصالت عقل (كه مبناي فرهنگ است) و اصالت رفاه (كه مبناي زندگيمان است) مبتني است. يعني تعقل منطقي و تحليلي كه فرهنگ (به معناي مجموعه علوم، فلسفه‏ها، هنرها، شيوه اخلاق و رفتار و بينش و زندگي) قرن ما را مي‏سازد، همه مبتني بر عقل (اين سرچشمه اساسي تفكر و شناخت انساني)است. امروزه يك راسيوناليسم خشك و خشن و بي‏روح بر فرهنگ جهان حاكم است.(44) عقل موردنظر مدرنيسم در يك مقياس بسيار كوچك انساني (در مقابل عالم عقول كه در تفكر ديني مطرح است) محدود شده است. چنان‏چه بوركهارت مي‏گويد: مگر مذهب اصالت عقل، چيزي جز حصر هوش به يك مقياس، مقياس آدمي است؟ و هنر عهد رنسانس به تفسير اندام‏وار و ذهنا آدمسان معماري دقيقا بيانگر همين معني است. از عقل گرايي تا شور و هواي فرد گرايي و سپس بينش مكانيستي از جهان (يا جهان‏نگري مكانيستي) گامي بيش فاصله نيست. اما در هنر اسلامي كه جوهر منطقي و عقلانيش همواره غير شخصي و كيفي است و همچنان نيز مي‏ماند، از اين همه، هيچ نشاني نيست. في‏الواقع در چشم‏انداز اسلام، عقل بيش از هر چيز، وسيله قبول حقايق وحي شده كه نه غير عقلاني‏اند و نه منحصرا عقلاني، از جانب انسان است شرف و نبالت عقل و به دنبال آن شرف و نبالت هنر در همين است: پس قول به اين كه هنر از عقل يا از علم مي‏تراود، آن چنان كه استادان هنر اسلامي گواهي مي‏دهند، ابدا بدين معني نيست كه هنر، عقلاني است و بايد رشته اتصال آن را با كشف و شهود روحاني قطع كرد؛ برعكس، زيرا در اين جا عقل، الهام را از كار نمي‏اندازد، بلكه درهاي وجود خود را بر زيبايي‏اي غير فردي مي‏گشايد.(45)

مقياس و مبناي هنر در جامعه مدرن، انساني است كه در مكتب اومانيسم تعريف شده است. در حالي كه انسان مورد نظر در جامعه سنتي، انساني است كه متصل به ماوراء الطبيعه مي‏شود. يكي از صفات انسان كه به صورت خداوند خلق شده است.(46) سازندگي يا خلاقيت است. (توجه فرماييد كه تفاوت سازندگي و خلاقيت خداوند و انسان در اين است كه خلق خداوند از عدم و با لفظ كُن(47) انجام مي‏شود. در حالي‏كه انسان با ماده موجود را با معاني درآميخته و شكلي نو به وجود مي‏آورد).

هنر موضوعي است كه در قلمرو صفت خلاقيت انسان قابل بررسي است. از آن جايي كه لازمه واقعيت و حقيقت وجود، زيبايي است و خداوند همه چيز را زيبا آفريده است، هنر نيز نوعي از سازندگي است كه غايت آن زيبايي و بيان زيبايي است.(48) عده‏اي ممكن است هنر را جنبه‏اي صرفا جنبه‏اي عاطفي از زندگي تلقي كنند كه بر اشياي لوكس و تجملي مرتبط شده و لذا با دين و ماوراءالطبيعه نسبت و تناسبي ندارد و حتي گاهي امري مذموم تلقي شود. اين از مختصات دوران مدرن است كه هنر را امري ذهني و ميزان و معنا و مرتبه زيبايي آن را منوط به نفسانيت افراد، متفاوت و نسبي مي‏داند؛ در حالي‏كه در جامعه‏اي الهي با جهان‏بيني ديني اين امر به عكس متجلي مي‏شود.

هنر سنتي در پي بيان زيبايي‏ها و كشف و ارايه خير موجود در عالم هستي است. هنر سنتي در پي ايجاد ارتباط با اصل خويش است و سعي بر آن دارد كه مختصات اصل اشيا را نيز شناسايي كرده و آن را معرفي كند. او براي هر شي‏ء و مفهومي اصلي ماورايي قايل است. او در پي ايجاد سرور و بهجت براي آدميان است نه سروري از سر سرخوشي و بي‏خيالي و مستي مجازي، بلكه سروري از جنس وصال. در هنر سنتي اثري از غم به خصوص غم دنيايي و غصه نيست، اگر غمي هست غم هجران از خير و زيبايي مطلق است، امّا هنر مدرن به جهت محدوديت‏هايي كه دارد همه دردهاي دنيوي خويش را مي‏گويد. اگر عبيدزاكاني از بيم مغولان براي بيان حقايق جامعه به «هزل» روي مي‏آورد، هنرمند جامعه مدرن نيز از بيم هزاران گروه كه در كمينش نشسته‏اند، ناچار بايد به «ايما و اشاره» سخن گويد و نام رمز بر آن نهد و رمز را كه در سنت، قراردادي نبوده و نشان از صورت مثالي (archtype) اشيا دارد، در حد نشانه‏هاي ساده و پيش پا افتاده و قراردادي پايين آوَرد. او ناچار است از غم نان بگويد و غم جنگ و غم فقدان آزادي؛ كه البته هر كدام از اين‏ها نيز تعريف خاص خود را دارند. در اين جاست كه در صورت همراهي اين هنرمند با اميال صاحبان قدرت، يك شَبه و از طريق شبكه‏هاي اطلاعاتي به پيامبري و به مصلحي و به آزاد انديشي و ... و به متمولي درجه يك تبديل مي‏شد. اگر چنين نباشد مكاني نمي‏يابد تا حتي آثارش را ارائه كند و اين از ثمرات عصر مدرن است.

جامعه سنتي جامعه‏اي است كه براي هر چيز و به ويژه آثار هنري، صورتي مثالي و معنوي قايل مي‏باشد و تفكيك معنويت و ماديت زندگي را ممكن نمي‏داند كه حتي اگر چنين شود، فايده‏اي نصيب انسان نخواهد شد. در حالي‏كه جامعه مدرن دقيقا به تفكيك اين دو تأكيد مي‏كند.

در جامعه سنتي، هنر جزيي از فعاليت‏هاي آحاد جامعه است كه در توليداتشان نمود پيدا مي‏كند و سعي بر آن است تا در همه مقولات جاري باشد. در حالي‏كه در جامعه مدرن، هنر موضوعي مستقل و در عرض ساير مقولات مورد توجه مي‏باشد.

جامعه سنتي رواج هنر با هدف درآمد اقتصادي بيش‏تر و يا تأثير مثبت بر رشد و توسعه اقتصادي انجام نمي‏دهد. (اگر چه همچون كشاورزي كه گندم مي‏كارد و كاه نيز به تبع آن نصيبش مي‏شود). در حالي‏كه جامعه مدرن، غرض غايي خويش را در بهره‏وري بيش‏تر اقتصادي (حتي در بلند مدّت و غير مستقيم) مي‏داند. اگر جامعه مدرن، هنر را مايه آرامش انسان مي‏داند، به اين جهت آن را تأييد مي‏كند كه مي‏داند انسانِ به آرامش رسيده بهتر كار مي‏كند و بيش‏تر و با كيفيت بهتر توليد مي‏كند. به‏طور خلاصه، اين امر گواهي است از به سرِ عقل آمدن سرمايه‏داري كه مرحوم دكتر شريعتي به خوبي آن را تبيين نموده است. جامعه مدرن، هنر را براي پر كردن اوقات فراغت مي‏خواهد. اين درست است كه مفهوم اوقات فراغت، خاص دوره مدرن مي‏باشد و براي گذران آن نيز راه‏هاي متفاوتي توصيه و يا انتخاب مي‏شود، لكن بايد توجه داشت كه پر كردن اين اوقات به تمركز بر جنبه‏هاي مادي حيات نينجامد و در واقع هر سه بعد مادي (فيزيكي)، رواني (نفساني) و معنوي (روحاني) انسان به صورت متعادلي مورد توجه و امعان نظر قرار گيرد. بنابراين اگر جامعه مدرن درست يا نادرست بهره‏مندي از هنر و يا توجه به هنر را منوط و منحصر به اوقات فراغت خويش مي‏نمايد، مرعي داشتن نكاتي از جمله فراهم بودن امكانات استفاده و پرداختن به آثار و فعاليت‏هاي هنري و همچنين تعادل در جنبه‏هاي مختلف هنري ضرورت دارد. ضمن اين كه از آموزش ارزش‏ها و جاذبه‏هاي هنرهايِ پاسخگو به نيازهاي قلمروهاي مختلف حيات به همراه تخصيص يارانه‏ها در موارد و مواقع لزوم (براي حفظ تعادل) نبايستي غفلت شود. اين در عين حالي است كه جامعه سنتي، هنر و تماس با هنر را در متن زندگي خويش داشته است. و به همين جهت است كه امروزه آثارِ به جا مانده از گذشته به عنوان آثار هنري در موزه‏ها نگهداري مي‏شوند.

در جامعه مدرن، هنر (به ناچار) درخدمت سرمايه قرار مي‏گيرد. در حالي‏كه در جامعه سنتي استقلال خويش را حفظ مي‏كند و به اصول بنيادين خويش پاي‏بند است. در واقع در جامعه مدرن «هنر براي هنر» بدون هيچ‏گونه قيدي مطرح است. در حالي‏كه در جامعه سنتي كه مي‏تواند معاصر هم باشد، هنر با قيودي همچون هنر «براي انسان»، «هنر متعهد» و «هنر پيشرو» «هنر قدسي» و امثالهم مطرح مي‏شود.

يكي از ويژگي‏هاي بارز هنرِ معنوي، يگانگي و وحدت هنرمند و اثر هنري است؛ به اين معنا كه وجود اخلاص و صدق در فرايند توليد اثر هنري امري ضروري است و هنرمندي كه، خود، به درجه‏اي از كمال رسيده باشد، متجلي ساختن اخلاص و صداقت و كمالي كه خود به آن قايل شده است را دارد. و الا اگر چه از خلوص و صدق و كمال گفته باشد، چيزي جز دورويي و نفاق را به نمايش نگذاشته است. به عبارت ديگر براي ارايه حقايق و زيبايي‏ها در يك اثر هنري، درك آن‏ها و معرفت به آن‏ها از سوي هنرمند شرطي لازم‏الوجود است.

در هنر غيرقدسي ميان دو جنبه حقيقت و جمال تفكيك قايل مي‏شوند. هنر مدرن كه جلوه بارز هنر غير قدسي است، ميان حقيقت يعني خدا و زيبايي تفكيك قايل مي‏شوند؛ به اين معنا كه در اين تفكر، خداوند (اگر باوري به او باشد) الزاما هنرمند و زيبا نيست. به اين ترتيب، زيبايي معاصر بر پايه حقيقت (روحي الهي) استوار نبوده و امري عاطفي و نفساني محسوب مي‏شود. منشأ هنر درمقوله هنر معنوي و قدسي و جوامع سنتي، عشق به جمال الهي است. اين عالم مظهر جمال الهي است:

به‏جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

سعدي

اين عشق و شيدايي است كه محرك هنرمند است؛ نه جاه و مقام و مال و هدف دنيوي:

به دو صد بام برآيم به دو صد دام درآيم

چه‏كنم آهويِ جانم سر صحراي تو دارد

مولوي

و همين‏هاست كه هنرمند سنتي را بر مي‏انگيزاند تا احساس و درك خويش را از حقايق ظاهر نمايد. او اصولاً تحمل نگهداري آنچه از زيبايي و حقيقت در مي‏يابد را ندارد و لذاست كه آن را بروز مي‏دهد و با آن خلق را به آن جايي كه خود رسيده است، هدايت و رهبري مي‏كند. در جامعه سنتي براي بيان هنر ديني نحوه بيان و سبك نيز ديني است.

به عكس جامعه مدرن كه حتي در تعريف و ايمان به «جان» درمانده است، توجه جامعه سنتي به جانِ «جان» كه همان خداوند باشد، معطوف است و او را طلب مي‏كند:

جان نهان در جسم و تو در جان نهان

اي نهان اندر نهان اي جان جان

عطار

جامعه مدرن كه يكي از مختصات بارز آن مصرف‏گرايي است(49) به هنر به‏عنوان سرگرمي و به هنرمند به‏عنوان كسي مي‏نگرد كه بايد مردم را سرگرم كند.(50) يعني اوقات فراغت جامعه را پر كند؛ يعني هيچ! اين امر درواقع نتيجه سلطه و حكومت اقتصاد و بازار و ماديگراي حاكم بر زندگي معاصر است. اين تفكر و اين روشِ زيست سبب شده است كه جهان مدرن «هنر» و امور مربوط به آن را به عنوان زمينه تجارتي بزرگي قلمداد نمايد كه بيش‏ترين سودها را به آساني نصيبش مي‏گرداند. در واقع با تغيير حامي هنرمندان و هنر از جامعه و حاكمان (در ادوار گذشته) به صاحبان سرمايه و قدرت (در جهان معاصر) هنرمند نيز تا حدود زياد مجبور به فعاليت در چنبره سرمايه‏داري شده است. هنرمند امروز و اثر او را نشريات و منتقدين و گالري‏ها و امثالهم بايد به جامعه معرفي كنند. در واقع در مورد هنر نيز همچون ساير مقولات سياسي و فرهنگي و اقتصاد و مصرف و مد، اين شبكه‏هاي پيچيده رسانه‏ها هستند كه براي مردم تعيين تكليف مي‏كنند. اين شبكه‏هاي پيچيده عمدتا به عنوان كارگزار و مبلّغ توليد كننده، عمل مي‏كنند و همانند كالا (از نظر ايجاد احساس نياز كاذب) با آن عمل مي‏كنند. اين تبليغات پيچيده سبب مي‏شود تا بيش از آن كه هنر و اثر هنري مورد توجه قرار گيرد، يك نام (نام هنرمند) است كه مورد توجه مصرف كنندگان قرارگيرد.(51) اين درست به‏عكس جامعه سنتي است كه در آن هنرمند (با نام و نشان و...) وجود ندارد، بلكه هنر است كه وجود دارد. همچنان كه سازنده و معمار بسياري آثار ارزشمند گذشته نامعلوم است. درحالي‏كه امروزه عمارات را به‏نام معمارشان مي‏شناسند.

هنر مادي و غير ديني، اصولاً فاقد رمزگرايي يا سمبوليسم حقيقي است و آنچه كه از آن‏ها به‏عنوان سَمبل ياد مي‏شود، نشانه‏هاي قراردادي هستند. در حالي‏كه در هنر قدسي، هنرمند با بهره‏گيري از جهان‏بيني الهي، به مراتب مختلفي از شهود رسيده و معناي برخي يا همه سمبل‏ها (رموز و آيات) بنا به قدر و مرتبه خود، درك مي‏نمايد و در اثر هنري خويش به نمايش در مي‏آورد.

4 . نتيجه‏گيري و پيشنهادها

باعنايت به آنچه گذشت، در اين فراز از مقاله ضمن بيان نتايج حاصله، به پيشنهادهايي در زمينه رابطه هنر و اقتصاد اشاره مي‏نمايد:

طبيعي است كه براي اعتلا و ترويج هنر، در دست بودن سرمايه كافي و مناسب براي آموزش عمومي و معرفي هنر و تبعات مفيد آن، براي تأمين مواد اوليه، براي تأمين مكان و فضاي ارايه هنرها، براي تأمين نيازهاي هنرمندان، براي تأمين فضاهاي آموزشي و وسايل و امكانات لازمِ هنرآموزان و امثالهم ضرورتي انكارناپذير است. براي تأمين بودجه و سرمايه لازم، طُرقي جز خودكفايي هنرها، بايد شناسايي شوند كه به برخي از آن‏ها اشاره مي‏شود:

توجه به امر وقف به‏عنوان يكي از مهم‏ترين روش‏هاي تأمين امكانات براي پاسخگويي به نيازهاي معنوي و مادي جامعه اسلامي در طول تاريخ. در واقع با احياي وقف و فعال نمودن آن در مقوله هنر مي‏توان تا حد زيادي به ترويج و اعتلاي آن كمك نمود. بديهي است كه الزاما موقوفات، نبايستي به فعاليت‏هاي هنري اختصاص يابند، بلكه مي‏توانند به هر گونه فعاليت مجازي اختصاص يافته و درآمد حاصله به جنبه‏هاي خاصي از هنر (بنا به نظر واقف) تخصيص يابد.

توجيه دولتمردان در باب اهميت هنر و تذكر لزوم آن براي حيات سالم جامعه و يادآوري تبعات كيفي و حتي مادي آن براي جامعه. اين امر مي‏تواند دولتمردان را در درك صحيح موضوع كمك نموده و نظر مساعدشان را در تخصيص بودجه لازم جلب نمايد.

ياري رساندن رشته‏هاي مختلف هنري با يكديگر به اين معنا كه برخي هنرهاي درآمدزا مقداري از درآمد برخي رشته‏هاي هنري، مثل سينما، معماري و حتي هنرهاي تجارتي (آن‏گونه كه گذشت) به اعتلا و رواج ساير هنرها اختصاص يابد.

اجتناب از برخورد سوداگرانه با هنر براي هنر خودكفايي اقتصادي معنا ندارد. براي هنر تخصيص بودجه به منظور توليد هنرمند و آثار هنري نيز بي‏مورد است. (اگر مقصود الزامي باشد). در حالي‏كه مي‏توان بودجه را تخصيص داد و از ميان تعداد كثيري خواستار فعاليت‏هاي هنري، عده معدودي كه صاحب ذوق و نبوغ باشند را، شناسايي نمود؛ ضمن آن كه اين بودجه مي‏تواند (و بايد) صرف آموزش عمومي جامعه نيز شود.

بودجه و سرمايه و ابزار را بايد در اختيار هنر و هنرمند قرار داد. اگر تفكري معنوي و روحاني بر جامعه حاكم باشد، صرف سرمايه براي اعتلاي معنويت جامعه، ضرورتي انكارناپذير است. و اگر حسابگريِ مدرن نيز حاكم باشد، باز، نبايد توقع بازدهي مادي آني از هنر داشت و بايد به آينده و بازدهي مادي آن حتي براي نسل‏هاي آينده فكر كرد. لذاست كه موضوع خودكفايي هنر همچون خودكفايي پزشكي و پليس و قضا و بهداشت و آموزش معنايي ندارد. بايد توجه كرد كه جامعه به‏عنوان يك واحد و يك كل بايد خودكفا باشد؛ نه اين‏كه هر جزء آن نيز خودكفا باشد.

آموزش مباني نظري هنر به هنرآموزان و هنر پژوهان ضرورتي است كه نبايد از آن غافل شد. با توجه به دو رويه داشتن هنر و يا به عبارتي مجاورت هنر الهي و هنر شيطاني كه هر دو ممكن است در صورت‏هاي مشابه تجلي يابند، ارتقاي كيفي دانش هنرآموزان در شناسايي معيارهاي تشخيص هنر الهي و هنر شيطاني توصيه مي‏شود. براي مثال، هنرآموز موسيقي بايد مباني هنر و موسيقي را قبل از شروع نوازندگي بداند. او بايد بداند كه ميان موسيقي‏دان هنرمند بودن با توانايي نواختن تفاوت بسياري است.

مورد مهم ديگري كه رسالت هر نظام حكومتي متعهد به تأمين سعادت مردم است، آموزش همه جانبه جامعه مي‏باشد كه يكي از زمينه‏هاي مهم آن آموزش مقولات مرتبط به هنرهاي گوناگون است. يكي از مهم‏ترين مقولات آن است كه جهل مردم نسبت به «هنر اصيل» و «هنر بدلي» بايد به علم و آگاهي تبديل شود. به اين ترتيب نبايستي صرفا به ترويج هنر و دسترسي آسان مردم به آثار هنري بسنده نمود، بلكه ميل مردم به آثار هنري با شناخت و آگاهي، ضمن در بر داشتنِ اثرات مطلوب‏تر كيفي، متضمن رشد «هنر اصيل» و مهجور ماندن «هنر بدلي» و «زميني» و «مادي» خواهد شد.

به جاي ارزش گذاري هنر و آثار هنري و هنرمند، اصلح آن است كه اثرات مطلوب آن‏ها را براي جامعه ارزش‏گذاري كنيم. به بيان ديگر نبايست و نمي‏توان به سهولت ارزش مادي و سرمايه‏اي و درآمدزايي آني و مشخصي را براي هنر و اثر هنري تعيين نمود. اين سخن به آن معناست كه هنر ابدا كميت‏پذير نيست، بلكه مراد آن است كه اثرات كمي هنر را اولاً در بلند مدّت (حتي براي نسل‏هاي بعد) و ثانيا در ساير شقوق و قلمروهاي حيات جمعي بايد جستجو نمود. في‏المثل تأثير يك موسيقي زيبا و يا يك شعر و داستان خوب را مي‏توان حتي در افزايش وجدان و يا روحيه كاري كارگران جستجو نمود. مي‏توان تأثير آن را بر ميزان يادگيري دانش‏آموزان اندازه‏گيري كرد. (هر چند نه خيلي دقيق).

مي‏توان تأثير آثار هنري را بر آرامش جامعه، بر افزايش قانون‏گرايي و بر بسياري مقولات كمي و كيفي حيات اجتماعي مورد مطالعه و بررسي قرار داد. به اجمال مي‏توان گفت كه در رابطه هنر و اقتصاد، طلب درآمد آني و فوري از هنر و يا به عبارتي انتظار خودكفايي مستقيم از هنر به بيراهه رفتن است، بلكه بايد توجه داشت كه هنر، علاوه‏بر فوايد و ثمرات معنوي و روحاني كه به هرحال بر درآمد جامعه از طريق افزايش كارايي جامعه و تقليل مشكلات هزينه بر آن‏ها تأثير دارند، در بلندمدّت، حتي براي نسل‏هاي بعد، خواهد توانست آثار اقتصادي مستقيم خويش را ارايه نمايد.

فراموش نكنيم كه هيچ‏گاه نبايد با اطلاق صفت «سنتي» به «هنري» مراد قديمي و كهنه بودن آن را داشت. اين امر سبب مي‏شود كه آن هنر خاص هيچ‏گاه به عنوان هويت ايراني معاصر مطرح نشود. مثالي بزنيم: در خبرها آمده بود كه براي حفظ هويت شهر تهران بافت قديمي آن شناسايي و مرمت خواهد شد.(52)

اكنون اين سؤالات مطرح است: چند درصد سطح تهران بافت قديم آن است؟ چه مقدار از اين وسعت، دست نخورده باقي‏مانده است؟ چند درصد مردم تهران در اين محدوده زندگي مي‏كنند؟ چند درصد ساكنين اين محدوده تمايل به ادامه زندگي در آن محدوده را دارند؟ چند درصد مردم تهران تمايل به زندگي در بافت قديم آن را دارند؟ محسّنات اين بافت چيست؟ چند درصد مردم اصولاً اين محدوده را ديده‏اند و چند درصدِ واردين به تهران، اين بافت را در معرض ديد خويش دارند؟ چند درصد مردم آن را هويت شهر خويش مي‏دانند و يا تمايل دارند به عنوان هويت شهرشان مطرح شود و آيا هويت واقعي شهر تهران در نظر اهل آن و در نظر ديگران، بافت قديم است؟ و بسياري سؤال‏ها از اين دست مطرح است. پاسخ به اين سؤال‏ها هر چه باشد، نشان مي‏دهد كه اين اراده و اين برنامه كه بافت قديم تهران هويت آن بشود، امري غيراصولي و غيرمنطقي است. اگر ويژگي‏هاي خوبي دارد كه بايد تسري داده شود و همه شهر هويت انساني و ايراني و اسلامي به خود بگيرد و اگر نه كه چرا بيهوده در پي حفظ كالبدي هستيم كه هيچ‏كس علاقه‏اي به آن ندارد. بيهوده در پي مُدها و آرا و نظريه‏هاي مطرح در مغرب زمين كه معنا و مفهوم خاص خود را دارند، ندويم.

در جامعه و هنر سنتي، سمبوليسم عبارت از تطابق و تنظير و تشبيه و همنامي مراتب مختلف وجود مي‏باشد. اين تفكر، وجود را واحد مي‏داند، لذاست كه همه چيز به نحوي بايستي به وجود ازلي خويش گواهي دهد. اصل تسبيح «تسبح له السموات السبع و الارض و من فيهن ان من شي‏ء الا يسبح بحمده»(53) كه در آيات مختلف قرآن‏كريم به‏صُور مختلف بيان شده است، يكي از بنيادها و مباني هنر معنوي است؛ به اين معنا كه هيچ اثر هنري نبايستي اين تسبيحي را كه در مواد جريان دارد، نقض و يا تضعيف نمايد، بلكه بايستي آن را تقويت كند؛ وضوح و قابل حس انسان نمايد. ارزش هر اثر هنري و هر فعل انساني به مرتبه‏اي است كه توانسته در اين كار توفيق يابد. در حالي‏كه هنر در جامعه مدرن، گسسته از اصل ازلي خويش است؛ سمبل‏هايش قراردادي است و يا لااقل قراردادي تلقي مي‏شود.

اصولاً قصد انتفاع مادي از هنر به عنوان يكي از اهداف اصلي، هنر را به اضمحلال و تباهي و توقف در وادي ماديت (و به قول بسيجيان، به زمين‏گير شدن) سوق مي‏دهد. به بيان ديگر، نخواهيم هنر درآمدزا باشد، بلكه بخواهيم هنر انسان‏ساز باشد و بخواهيم از ثمرات معنوي و رواني آن در ارتقاي كيفيت زندگي و بالنتيجه بازدهي كمّي جامعه و تقليل هزينه‏ها ياري بگيريم.

 

منبع:

Rooyekhateeghtesad.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط هنرسرا   | 

رنگهـــا

رنگها تاثيرات فرواني برروحيه و رفتار انسانها مي گذارند و حالات رواني وعاطفي آنان را شديداً تحت تاثير قرار مي دهند.رنگها هر يک حاوي پيامي خاص به بينندگان مي باشند که اين موضوع از قديم الايام مورد برسي و تحقيق دانشمندان و روانشناسان بوده و در دهه هاي اخير در مباحث روانشناسي رنگها تحقيقات و کندوکاوهاي فراوان و مفصل صورت پذيرفته است.

 متاسفانه در شرايط فعلي، در مدارس،بيشتر از رنگ خاکستري استفاده مي شود. در حالي که خاکستري رنگ بي رنگي است.نه تيره است نه روشن و از هر گونه تحرک و يا گرايش رواني رهاست.(خنثي است)نه تنش زاست ونه تنش زدا.متداول شدن استفاده از اين رنگ در مدارس، شايد به علت چرک تاب بودن آن است که در نتيجه تاثيرات رواني آن ناديده گرفته مي شود.

                     ·من در اينجا براي هرچه بهتر استفاده کردن و بکار بردن رنگها در فضاهاي مورد نظرتان توضيحاتي مي دهم:

 

تيرگي و روشني:

 

رنگهاي تيره از جنبه بصري انسان پيشروي مي کنند به اين سبب ديوارهاي تيره رنگ،اتاق را کوچکتر نشان ميدهند.متقابلاً رنگهاي روشن پسروي داشته فضا را بزرگتر مي نمايند.

 

سردي و گرمي:

 

تجربه ثابت کرده انسان مي تواند به وسيله رنگ،تا هفت درجه گرما يا سرما  را در محل کارش حس کند.هر وقت که با رنگ ابي يا سبز مواجه مي شود،احساس سردي و موقعي که رنگ قرمز يا نارنجي را مي بيند گرما را احساس کند.

 

کيفيت:

 

رنگهائي که از تجزيه نور سفيد حاصل مي شوند داراي حداکثر در خشش هستند.اين رنگها در مقايسه با ارزش غير خالص خود داراي حالت پيش روي کننده هستند، زرد خالص نسبت به زردي که با سفيد يا سياه ترکيب شده باشد معترض تر مي نمايد. در پارهاي موارد هنگام تغيير ارزش رنگ، رابطه کيفي به رابطه تيره و روشن يا سرد و گرم بدل شده اثر فضايي رنگ تغيير مي کند.

 

کميت:

 

دو عامل،  قدرت رنگي هر رنگ را مشخص مي کند، يکي ميزان درخشندگي و ديگري کميت يا وسعت سطح رنگ. رنگهاي با درخشندگي متوسط و کم در سطح وسيع غليظتر به نظر مي آيد اما رنگ رقيق در سطح وسيع باز هم کم رنگ تر مي شود.

 

مکان رنگ:

 

بر حسب اين که رنگ در سقف، ديوارها يا در کف قرار داشته با شد،اثرات خاصي در انسان بوجود مي آورد که دقت در ويژگيهاي آن واجد اهميت است. رنگهاي گرم روشن از بالا تحريک کننده،از طرفين گرما بخش و در کف حالت بالا رونده دارند.رنگهاي گرم تيره از بالا متين، از طرفين محدود کننده و در کف اطميينان بخش هستتند.

رنگهاي سرد روشن از بالا آرام بخش، از طرفين وسعت بخش و ببر زمين نرم و لطيفند.رنگهاي سرد و تيره از بالا تهديد کننده و از جوانب ماليخوليائي و در پائين سنگين و طاقت فرسا به نظر مي آيند.

 

 

رنگها اثرات رواني مختلفي در شرايط سني متفاوت دارند که به طور کلي اثرات رواني رنگهاي اصلي بر روي انسان عبارتند از:

                                          

 

رنگ زرد:

 

اين رنگ بر خلاف نظر عامه از لحاظ تربيتي و استفاده در مکانهاي آموزشي حائز اهميت است.حالت گرم کننده دارد و روشن ترين رنگ در ميان کليه ته رنگهاست. رنگ زرد، تراکمي از سفيدي و رنگ خوشحالي و شادابي و نشاط و آرامش است،سمبل آخرت،شگفتي و نور خورشيد است.و به عروج انبياء و شادماني مي ماند، نشان روشني،هوشمندي،روشنفکري است،صاحبنظران روانشناسي رنگها معتقدند،اگر زرد به مقداري آبي تمايل داشته باشد،آن قسمت از مغز را که حالت جهش فکري دارد،تحريک کرده افزايش ميزان حضور ذهن در افراد را سبب مي شود و عامل تقويت حافظه است.

 

رنگ قرمز:

 

رنگي مثبت، متجاوز و مهيج است، فشار خون را بالا مي برد در نتيجه براي افراد عصبي بسيار مضر است،هنگام تغزيه فوق العاده اشتها آوراست ، سمبلي از خون وعشق،در جائي که عشق،محبت،صفا و گل وگياه و زيبايي باشد،نشانگر اوج عشق و در جائي که جنگ، پستي وشيطان صفتي حاکميت داشته باشد،اوج غضب،شهامت و خطر را مي رساند.(براي به هيجان درآوردن بچه هاي منزوي و گوشه گير بسيار مفيد است).

 

رنگ آبي:

 

رنگي است صاف و روشن، همواره بي تحرک و ناشکيبا و در عين حال فعال ، برد بار وصبور ،رنگي اميدوار کننده و مقدس،کنبدهاي مساجد و مناره هاي آبي که مانند پلي بين آسمان و زمين محسوب مي شوند نشانگر همين موضوع مي باشند، از فراموشي مي کاهد.

 

 

رنگ سبز:

 

تر کيبي از دو رنگ آبي و زرد است.اين رنگ بيانگر جواني و ايمان،عشق،عقيده ديني،توکل ،فنانا پذيري ،لطافت ، تقديس و معنويات مي باشد. چون نرمش پذيري را به دنبال دارد براي سنين بين 10 تا 16سالگي که اين افراد دوران بحراني بلوغ را مي گذرانند مناسب است .مثلا براي رنگ آميزي مدارس راهنمايي (سبز روشن).

 

رنگ نارنجي:

 

از ترکيب دو رنگ قرمز و زرد،از آنجا که هر دو از رنگهاي گرمند داراي جذابيت و هيجان زياد است.در گوارش غذا موثر است،آرامش دهنده و مسکن مي باشد،بيانگر آمادگي و فعاليت است،برا بچه در سنين کودکي رنگ بسيار مفيدي است مثلا براي رنگ آميزي کودکستانها مناسب است.

 

رنگ بنفش:

 

از ترکيب دو رنگ قرمز و آبي حاصل مي شود،ترکيبي از تسکين دهي و هيجان دارد در افراد کم خواب درجات خواب را بالا مي برد، چون رنگي هنري است براي رنگ آميزي کارگاههاي هنرستان نوع کمرنگ اين رنگ مناسب است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت   توسط هنرسرا   | 

مينياتور

واژه ي مينياتور که مخفف شده ي کلمه ي فرانسوي ميني موم ناتورال و به معني طبيعت کوچک و ظريف است و در نيمه ي اوال قرن اخير و حدودا از دوره ي قاجاريه وارد زبان فارسي شده , اصولا به هر نوع پديده هنري ظريف (به هر شيوه يي که ساخته شده باشد)اطلاق مي شود و در ايران براي شناسايي نوعي نقشهايي که داراي سابقه و قدمتي بسيار طولاني است به کار مي رود. اين هنر که به اعتقاد اکثرمحققان در ايران تولد يافته , بعد به چين راه برده و از دوره ي مغولها به صورتي تقريبا تکميل تربه ايران برگشته و هنرمندان ايراني تلاش بي شائبه يي را صرف تکميل و توسعه ي آن کرده اند از جمله هنرهائي است که قابليت به تصوير در آوردن تمامي طبيعت را در قالبي کوچک دارد. اما نبايد چنين پنداشت چون مقياس تصاوير در مينياتور سازي بسيار کوچک است , بنابراين تنها بخش کوچکي از طبيعت را ميتوان در اين تابلوها تصوير نمود , يا چون الهام بخش مينياتوريست طبيعت است , وي ناچار ميباشد فقط مناظري از طبيعت را ترسيم کند. بلکه کوشش در ايجاد و القاي هر چه بيشتر زيبايي و تفهيم آن صفت ويژه يي ست که مينياتور سازي را از ساير انواع نگارگري ايران جدا مي کند و مينياتوريست هنرمندي است که آنچه را خود مي انديشد يا مي پندارد که بيننده علاقمند به ديدن آن است تجسم مي بخشد و به هيچوجه تابع مقررات و قوانين حاکم بر فضاي نقاشي نيست.

مينياتورهاي امروز ايران , همان نقاشي کلاسيک اروپا (سبک اميرسيونيسم و به دنبال آن شيوه هاي مدرن نقاشي اروپائي) است و هرچند گروهي نوشته اند که به هنگام ظهور اسلام , ايرانيان در هنر نقاشي داراي سنتي کهن بوده اند. اما هيچ سند معتبري که اين ادعا را ثابت کند در دست نيست و اصولا اين گونه اظهارنظر کردن بيشتر منطبق بر واقعيت است که مکاتب مينياتورهاي ايراني , از قرون بعد از اسلام آغاز شده و در قرون اوليه ي بعد از ظهور اسلام , هنر ايران با ابتکاراتي در خطوط عربي تداوم يافته و بهترين نسخه هاي قرآن کريم را هنرمندان مبتکر ايراني نوشته اند و به تزئين و تذهيب مصحف شريف پرداخته و طلاکاري حواشي و سرلوحه ي قرآن و طرحهاي اسليمي و ختايي و گردش هاي ترکيب بندي آنها را به شيوه ي مخصوصي که امروزه آنرا استيليزه مي ناميم ابداع کردند و در ادامه ي اين ابداع و ابتکار , نقاشي براساس متن کتب و نوشته ها نيز رواج يافت که مينياتورهاي مکتب بغداد سر آغاز آن است. مکتب بغداد , از آن جهت که نوعي نقاشي بدوي است تا حدودي نشان از فقدان مهارت و قدرت هنري سازندگانش دارد و بيشتر در بردارنده ي قصه ها و روايات مذهبي است. هنرمندان مکتب بغداد , اکثر ايراني بوده اند و معمولا نيز به سفارش و دستور روساي قبايل عرب کتب خطي را با ذوق خود تزئين ميکردند و روش کار آنها به اکثر نقاط دور و نزديک ايران راه يافته بود و تا دوران سلجوقيان که نقاشي ايران ترقي محسوسي کرد ادامه يافت.بعد از حمله ي چنگيز به ايران و از رونق افتادن بغداد کهمرکز تجمع هنرمندان بود و از آنجا که نخستين فرمانروايان مغول در شمال غربي ايران و در تبريز و مراغه مستقر شدند, خواه ناخواه هنرمندان در آن منطقه گرد آمدند و به دليل علاقه و تمايل مغولان به هنر چيني , جذب ذوق آزمايي در اين زمينه شدند. ناگفته نبايد گذاشت که نقاشي به شيه ي چينيها , با هجوم مغولان به ايران نيامد , بلکه نقاشي ايران سالها قبل از تهاجم چنگير با اسلوب و روش هاي هنر چين در شراسر خاورميانه شهرت و اعتبار داشت و در شاهنامه ي فردوسي نيز به اين مطلب اشاره شده و احتمال ميرود که ترکان سلجوقي مروج اين شيوه در ايران بوده باشند. منتهي ايرانيان شيوه ي نقاشي چيني را با ديد خاص هنري خود تلفيق کردند و کاشي هايي که امروزه نمونه هايي از آن در دست است نشان مي دهد که سالها پيش از حمله ي مغول به ايران , همان سبک و شيوه و رنگ آميزي و طراحي که بعدها به صورت نقاشي کتب مورد استفاده قرار گرفت , در ايران اعمال شده و اگر دست حوادث کتاب خانه هاي بزرگ ايران را معدوم نکرده بود امروز به راحتي مي توانستيم نسخي را که متعلق به دوران پيش از مغول بوده و همان وي÷گي مينياتورهاي مکتب هرات يا مراغه و مکاتب ديگر بعد از مغول را داشته ببينيم. در ابتداي حمله مغولان به ايران , هنر نقاشي به واسطه ي قتل عام هنرمندان رونق خود را از دست داد. ولي بعد از چند سال سران مغول به فکر ترويج هنر افتادند و براي عملي ساختن اين منظور عده يي نقاشي چيني را از راه مغولستان به ايران آوردند و کوشيدند تا نقاشي چيني را در ايران رايج سازند و هنرمندان ايراني , اگرچه تحت تاثير اين مساله قرار گرفتند , اما برخلاف نقاشان چيني هرگز طبيعت را به عنوان نهايتي از احساسات و عواطف و به گونه يي مجرد و انتزاعي مورد توجه قرار ندادند و بيشتر به اسنان و تفکراتي در حالات انساني پرداختند و به همين جهت است که کمتر مينياتور ايراني را بي صورت و هيات انساني ميتوان يافت. هرگز پيوندهاي خود را با شعر , فرهنگ و شيوه هاي تفکر بومي نبريده و افسانه ها , اساطير , قهرمانان ملي , سنن وشيوه هاي زندگي ايراني همواره نمودي آشکار در آثار آنان داشته و اين وابستگي به زندگي و اعتقادات ملي تا جايي قوي است که به مينياتور ايراني , عليرغم پيوندها و نقاط مشترک فراوانش با ساير مکاتب آسيايي (ازجمله شيوه هاي نقاشي هندي , چيني و ژاپني) وجه ي خاصي مي دهد و باعث تمايزش از هنر ساير ملتها و ممالک مي شود و اين وضعيت تا دوران ايلخانيان و تيموريان ادامه داشت و به قدري مورد توجه بود که يکي از شاهزادگان تيموري به نام بايسنغر ميرزا که خطاطط هنرمند بود , سرپرستي امور هنري را در شهرت هرات به عهده گرفت. در آن زمان , شهر هرات مرکز تجمع هنرمندان شده بود و معروف است که فقط در يک آموزشکده ي نقاشي , شصت استاد به تعليم هنر جويان و انحام سفارشات محوله اشتغال داشتند. معروفترين استادکاران مکتب هرات کمال الدين بهزاد است که کتاب مصور و معروفي به نام ظفر نامهي تيموري دارد و به جرات مي توان آثار وي را از لحاظ حالت چهره ها , حرکت قلم , انتخاب موضوع و نمايش دادن وقايع سرآمد تمام مينياتورهايي دانست که قبل يا بعد از او در ايران ساخته شده است.

روي همرفته آثار مينياتور ايران در مکتب هرات , به علت سابقه ي ممتد و آزادي عمل قابل توجهي که بعد از مکتب بغداد براي هنرمندان به وجود آمد , تا حدي پيشرفت نمود که آثار دوره هنر نقاشي و مينياتور سازي ايران , بعد از دوره ي هرات , با همان شرايط تکميل يافته ي خود به عصر صفويان منتقل شد و بعد از آنکه تبريز به عنوان پايتخت انتخاب گرديد , استاد کمال الدين بهزاد به آنجا دعوت و عهده دار سمت رياست کتابخانه ي سلطنتي شد و همراه با استاد کاران بزرگ اين دوره نظير , آقا ميرک , سلطان محمد , حسين ياکوب وعده يي ديگر کوشيد تا اين هنر را تعالي و تکامل بخشد. سبک و مکتب نقاشي دوره صفويه را در يک تقسيم بندي کلي مي توان در دو بخش کاملا جدا از هم مورد بررسي قرار دارد. اول مکتب تبريز که تا وقتي پايتخت به قزوين منتقل شد به همان شيوه يي که ذکر آن گذشت تداوم داشت. مينياتورهاي اين دوره , همه در يک نوع و از لحاظ ظرافت کاري و حرکت قلم و طرح و رنگ دنباله ي مکتب هرات است و فقط مختصري با آن تفاوت دارد.

دوم مکتب اصفهان که بعد از انتقال پايتخت به اصفهان شکل گرفت و طي آن سبک و شيوه ي کار دچار دگرگوني هايي کاملا چشمگير شد که نمونه ي بارز و مشخص آن نقوش تزئيني مساجد اصفهان , کاخ چهل ستون و عمارت عالي قاپو است .

معروفترين نقاش اين دوره , رضا عباسي است که در زمان شاه عباس دوم صفوي در اصفها ميزيست. شاه عباس چون نقش بود وهم اينک نيز نمونه هايي از آثار هنري او در موزه ي گلستان موجود است توجه خاصي به گسترش هنر نقاشي داشت و به دليل و تشويقي که از هنرمندان به عمل مي آورد مينياتورسازي در دوره ي او از جهت توسعه و قدرت , مهارت و سرعت کار نقاشان ترقي فوق العاده يي کرد و هنرمندان توانستند در حدي وسيعتر از مکتبهاي هرات , تبريز و قزوين , باهنر چيني و تاثير پذيري از آن فاصله بگيرند و اصالت ايراني به آثارشان بدهند و با ساده کردن نقوش و سرعت عمل بيشتر , نقاشي را از روي صفحه ي کاغذ به صورتي ديواري در آورند. اما ذکر اين نکته نيز ضروري است که آثار اين دوره به هيچ وجه قابل مقايسه با مکتب هرات نيست و از نظر ظرافت ضعيفتر از مکتب هرات است و فقط در آن نقوش تزئيني و گردش هاي اسليمي و ختايي و انواع ساقه ها و گلبرگهاي بسيار متنوع شده و اشکال آن که قبلا از چند نوع گل و برگ و اسليمي ريز تجاوز نميکرد, به بيش از پنجاه نوع اسليمي و گل ابتکاري بالغ گرديده است.

موضوعي که از اواخر دوره ي صفويه و بعد از آن در سبک نقاشي ايران خودنمايي کرد نفوذ سايه روشن است که البته از روش نقاشي اروپائي اقتباس شده و در دوره ي زنديه ادامه يافته و باعث به وجود آمدن سبک شيراز شده است. سبک و شيوه ي آثار هنري دوره ي زنديه به استثناي نقوش شاخه ها و گل و برگ که اختصاص به آن دوره دارد , در قسمت صورت سازي و سايه روشن ها و طراحي تصاوير و مناظر تفاوت چنداني با شيوههاي ديگر رايج در ايران ندارد. البته از اواخر دوره ي صفويه نقاشي هايي در دست است که نشان مي دهد شيوه ي نقاشي به طريق ي سايه روشن دارد در اواخر اين دوره شروع به خودنمايي کرده است.

مکتب نقاشي قاجار که از زمان فتحعلي شاه قاجار رونق و رواج يافته تا حدودي متاثر از سبک شيراز و داراي يرسيکتيو است و به طور مساوي از نقاشي هاي ايراني و اروپايي مايه گرفته است و در اواخر دوره , به تدريج نفوذ سبک اروپايي در نقاشي ايران به قدري زياد شده که هنرمندان با استفاده از گراورهاي رنگي و کييه ي آثار نقاشي اساتيد دوره ي , رنسانس به کلي اصالت ايراني خود را ازدست داده و تابع سبک و سياق نقاشي کلاسيک اروپا شده اند و اين نفوذ هنر غرب در هنر ايران تا جايي بود که صنيع الملک نيز نتوانست از آن بر حذر بماند. به طور مثال تصاويري که اين استاد از رجال و بزرگان زمان خود با آبرنگ ترسيم کرده , با وجودي که اصالت ايراني خود را حفظ نموده , اما بسيار نزديک به شيوه هاي نقاشي کلاسيک ميباشد.

آثار معروف , محمودخان ملک الشعراي صبا نيز مربوط به همين زمان است اين استاد پيشرفت هنر اروپا را در نظر داشته و تابلوي معروف کاتب او نشان ميدهد که بيشتر آثارش سفارشي بوده است در حاليکه تابلوي مطالعه ي او برخلاف شرايط محيط به ميل خودش ترسيم شده و احتمالا مورد استقبال مردم نيز قرار نگرفته. کمال الملک نيز هنگامي که جهت مطالعه به ايتاليا و فرانسه سفر کرده بود , به دليل اينکه نميخواست پذيراي سبک نقاشي اميرسيونيسم باشد به کييه برداري از آثار استاد کاران عصر رنسانس پرداخت و به همين جهت در بازگشت به ايران و عصر رنسانس پرداخت و به اين ترتيب , بعد از گذشت چند سال , شيوه هاي نقاشان عصر قاجاريه از بين رفت و بقاياي هنرمندان آزاد به کييه برداري , گراور و استفاده از باسمه هاي چاپ شده اروپا پرداختند و با تهيه ي آثاري از شاهنامه ي فردوسي و شمايل هاي مذهبي به کار خود ادامه دادند.

بعد از سقوط قاجاريه , نقاشي ايران دو شکل کاملا جدا از هم پيدا کرد و هنرمندان در دو دسته ي مستقل به ادامه ي کار هنري خود پرداختند:

گروه اول شاگردان کمال الملک بودند.

نظير: حسنعلي وزيري , ابوالحسن صديقي محمد علي حيدريان , حسن شيخ و ... که همگي به شيوه ي خود استاد و اقتباس از طبيعت کار ميکردند. و دسته ي دوم را افرادي نظير : محمد ابراهيم نقاش باشي , آقا امامي , هادي تجويدي , علي درودي , حسين بهزاد , حاج مصور الملکي , محمد علي تذهيب , ميرزا احمد نقاش , محمد مدبر و ... تشکيل مي دادند که با استفاده از تکنيکهاي مختلف و به وسيله ي استفاده از رنگ روغن يا آبرنگ , مينياتورهاي ريز يا تابلوهاي بزرگ نقاشي ميکردند و موضوعات تابلوهاي آنان را نيز بيشتر مسايل و موضوعات ملي تشکيل ميداد.

در همين سالها , علاوه بر مدرسه ي صنايع مستطرفه ي سابق , هنرستان هنرهاي ملي نيز تاسيس شد وعده يي از هنرمندان قديمي به تهران آمدند و موسسه ي صنايع قديمه را تاسيس کردند. اين سازمان هنري , بعد از چند سال که زير وزارت ييشه و هنر سابق اداره مي شد به نامهاي هنرستان عالي هنرهاي باستاني و هنرستان عالي هنرهاي نوين به کار خود ادامه داد تا اينکه در سال 1339 کليه ي موسسات هنري که زير نظر ادارات مختلف به کار اشتغال داشتند در سازمان واحدي متشکل شدند و به اين ترتيب اداره ي کل هنرهاي زيبا کشور تاسيس شد و چند سال بعد به صورت وزارت فرهنگ و هنر (سابق) درآمد. از ميان استادان حاضر , افرادي نظير : علي کريمي , محمود فرشچيان , محمد تجويدي علي مطيع , محمد علي زاويه , نصرت اله يوسفي , عبدالله باقري و ... که اکثرا نيز جزو آموزش ديدگان مدرسه ي صنايع قديمه هستند و نزد کمال الملک , هادي تجويدي , احمد امامي يا علي درودي آموزش ديده اند , هنوز تلاشي صميمانه در جهت حفظ و نگهداشت اين هنر ارزنده دارند و هر يک شاگردان متعددي تربيت کرده اند که در حد خود در حکم حيثيتي والا براي مينياتور سازي ايران هستند و در پايان لازم به تذکر است که هم اينک نبض مينياتور سازي ايران در اصفهان ميتپد و هنرمندان برجسته اي اين رشته مهارت و کارآيي خود را رابطه با ارزش هاي منبعث از انقلاب اسلامي صرف تجسم بخشيدن به نمادهايي روشن و صريح از اسلام , انقلاب , زندگي , مردم , سنتهاي سالم و ادبيات انساني اين مرز و بوم مي کنند و ظرافت , وسعت طرح , گوناگوني نقش و تنوع رنگي که در کارهاي آنان به چشم مي خورد بيشتر از آنجا ناشي مي شود که هر کدامشان به سهم خود , پيوسته در فکر اعتلاي هنر ارزشمندشان هستند.

زيربناي مينياتور طراحي است و قدرت قلم طراح در انتقال مفاهيم ذهني بر روي کاغذ ميتواند نقش موثري در بافت انرژي و ارزش هاي آن داشته باشد.

طرح هاي مينياتور ايران , با بهره گرفتن از واقعيات و به مدد انديشه ي هنرمندان , پيوسته در جهت تکامل گسترش يافته و غناي اين هنر بيشتر از هر چيز حاصل جستجو و تلاش هنرمندان در زمينه ي دستيابي به فضاي تازه تر است.

سياه قلم يکي از انواع مينياتور است. ويژگي اين نوع مينياتور , در مقايسه با ديگر انواع نگاره ها که تنوع بيشتري دارند , در گونهي ديگري از مينياتورهاي ساده که به سياه قلم رنگي موسوم است , قسمتهايي از طرح با رنگ هاي متنوع آراسته مي شود. رنگ هاي روحي که معمولا نقوش ظريف و نازک کاري هاي مينياتور با آن ساخته و پرداخته ميشود بازگو کننده ي احساسات رقيق و انساني هنرمند بوده و از آن بيشتر براي تجسم بخشيدن به حالات دروني و بيان احساس هايي که ريشه در پاکي سرشت انسان دارد استفاده ميشود. گونه ي ديگر رنگ هايي که در ساخت مينياتور مورد استفاده قرار ميگيرد رنگ هاي جسمي است. اين نوع رنگ که از غلظت و ثبات بيشتري برخوردار است براي ساخت تابلوهاي پرکار مصرف مي شود و بازگو کننده ي آن دسته از خصوصيات و حالاتي است که در تضاد با احساسات لطيف و انساني مي باشد. نقوش تميثلي پرندگان و حيوانات گوناگون به همراه طرحهاي شاخخ و گل و برگ و خطوط اسليمي و ختايي , بخش مهمي از مينياتور را تشکيل مي دهد که تذهيب تشعير نام دارد و معمولا اطراف و کناره ي نگاره ها با آن تزئين مي شود. در بسياري موارد تشعير و تذهيب مراحل نهايي ساخت يک اثر مينياتور است و انجام آن کار تهيه ي نگاره نيز به پايان ميرسد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت   توسط هنرسرا   | 

شاگردان دبستان فروغی قهنویه در سال 1330

عکس شاگردان دبستان فروغي قهنويه در سال۱۳۳۰ ( ه-ش )

تاسيس : ۱۳۰۱ (ه - ش)

هفتمين مدرسه در استان اصفهان

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت   توسط هنرسرا   |